<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زن سی ساله</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 09:07:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آنفولانزای نوع Z</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عصر يكشنبه با حالتي نزار به خانه مي رسم. قرار است پرگل بيايد و برويم دكتر. پرگل در ترافيك گير مي كند و تا ساعت 30/6 نمي رسد. خودم را افتان و خيزان به مطب مي رسانم. منشي اش مي گويد كه از اين ساعت ديگر مريض جديد پذيرش نمي كند و بدون توجه به حال و روزم مرا به سادگي پس مي زند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي لحظه اي هنگ مي كنم. بالاخره تصميم مي گيرم هرطور شده به مطب دكتر ديگري كه مي دانم دكتر قابلي است برسانم. دربست مي گيرم و وقتي مي رسم چهار نفر جلوتر از من نشسته اند و پرگل هنوز نيامده. مريض اول كه مي رود ديگر تقريبا رو به موتم. همه بدنم درد مي كند. ريه ام عفونت كرده و به غليان آمده. سينه ام خس خس مي كند. سرفه امانم را بريده. از شدت سرفه تمام مسير گلويم خراشيده و دردناك شده. تبم بالاست. سرگيجه دارم و موقع راه رفتن تعادلم را از دست مي دهم. كل ناحيه شكمي ام درد عجيبي دارد. گرسنه ام اما در عين حال حالت تهوع دارم. و بدتر از همه وحشتي است كه از اين درد قديمي دارم. از سرفه هاي بي پايان و زجرآور كه خواب و بيداري را بر من حرام مي كند. از شدت وحشت و بدبختي گريه ام مي گيرد. مريض دوم كه مي رود پرگل مي آيد.هر مريضي كه داخل مي رود 20 تا 25 دقيقه طول مي كشد. نوبت به ما مي رسد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مانده ام چگونه در قالب چند جمله حالم را براي دكتر تشريح كنم كه دردم را به درستي بشناسد بلكه با همان نسخه اول خوب شوم و داروهاي بي استفاده برايم تجويز نكند. از فكر آن سرفه هاي هولناك با چشماني اشكبار و وحشتزده و دهاني خشك شده تند تند جملاتي مي گويم.دكتر تبم را اندازه مي گيرد. گويا خودش هم از وخامت حال من جا خورده است. به جاي آرام كردنم يكسره مي گويد تبت خيلي بالاست. اوضاعت اصلا خوب نيست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه روز برايم مرخصي مي نويسد. دو تا از آمپولها را كه مي زنم با همان لباس با صورت روي تخت مي افتم و پتو را روي سرم مي كشم. بعد از يك ساعت پرگل برايم آبميوه و داروهايم را مي آورد. كمي بهتر مي شوم. از شب تا صبح يكسره خيس از عرق مي شوم و از خواب مي پرم. نيم ساعت سرفه مي كنم و دوباره به خواب مي روم. تصميم گرفته ام صبح سري به شركت بزنم اما در توانم نيست. در طي روز سرفه ها و تب و بدن دردم بهتر مي شود اما ريه هايم از غليان باز نمي ايستد. كلي تماس هاي كاري برقرار مي كنم. اين شب بدتر از شب قبل مي گذرد. فردا از ساعت يك ربع به هشت تلفن هاي كاري شروع مي شود. با ببخشيد شما حالتان خوب نيست مزاحم مي شوم شروع مي شود و با يك سوال احمقانه تمام مي شود. بعد از هر تلفني 10 دقيقه سرفه مي كنم. يكي از آقايان پيغام داده اند اگر وكالتنامه اي كه در اتاقم هست را جوري به بانك نرسانم بيايند و در اتاقم را با ديناميت باز كنند! كليد ها را محكم لاي روزنامه چسبكاري مي كنم و به دست آژانس مي دهم. به داخل خانه كه برمي گردم وضعم دوباره به اولين شب بيماري ام برمي گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به پرگل زنگ مي زنم كه بيايد و به دادم برسد. بدون اطلاع من به برادرم زنگ مي زند. برادرم مي آيد دوباره مي رويم و دو تا آمپول ديگر مي زنم. جسم داغانم را به خانه مادرم مي برد و جلوي شومينه به خواب مي روم. باز خيس از عرق مي شوم. باز كابوس مي بينم. كابوس شركت را. از خواب مي پرم. تصميم مي گيرم روز سوم از مرخصي ام را اداره باشم و به هر كسي كه حالم را مي پرسد بگويم كه بهترم. و نگويم كه همچنان تبم بالاست و به مدد آمپولهاي كورتن سرفه هايم را تسكين داده ام و از غليان سينه ام هم چيزي نگويم چون همه اين روزها فقط از آنفولانزا سر مي آورند. و به جز آنفولانزا هيچ بيماري ديگري را مستحق مرخصي گرفتن نمي دانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و در آخر بايد از آبدارچي فهميده مان تشكر كنم كه فقط او بود كه در اين دو روز زنگ نزد تا بپرسد كه مي تواند روي ميز مرا پس از انفجار با ديناميت دستمال بكشد يا نه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 09:07:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خط قرمز</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بدحسابی متنفرم. بد حساب کسیه که از خط قرمزهای من عبور می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی نسبت اون فرد بد حساب به من نزدیکتر باشه میزان تنفرمم از ازش بیشتر می شه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 06:53:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بارانداز</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت که محموله ها می رسن شرکت مثه بارانداز می شه. پر از کانتینر و کامیون وجرثقیل و لیفتراک و کارتنای بزرگ بزرگ. و پر از آدم که همه جا پراکنده ان. حس جالبیه. گاهی وایمیستم پشت پنجره و برای چند دقیقه نگاشون می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 05:04:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما وضعت خوبه!</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو روز پیش بطور اتفاقی شنیدم که امکانی برای بچه ها مهیا شده که بتونن وام ۲ میلیونی بگیرن. قصد گرفتن وام نداشتم ولی از سر کنجکاوی پیگیر شدم دیدم یکی از خانومای مالیچی هماهنگ کننده قضیه است. گفت خیلی وقته اعلام شده مگه شما خبر نداشتی. می گم نه! می گه به همه بچه ها ایمیل زدم به شما مگه نزدم. می گم نه! می گه لابد چون فکر می کردم وضع شما خوبه بهت خبر ندادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد در ادامه می گه حتی بعضی مدیرا برای خودشونم ثبت نام کردن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا شکرت که وضع من از مابقی مدیرا و پرسنل شرکت بهتره و خودم خبر ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 05:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن روزها...</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديشب فيلم Green card رو مي ديدم. رفتاراي برونته خيلي شبيه مريم بود. دلم براي مريم بي معرفت خيلي تنگ شده. ولي اين دليل نميشه بهش زنگ بزنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 07:34:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با تمام خوبی ها ...</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين خانوم كارشو تو شركت از كارشناسي شروع كرده و در حال حاضر دو تا مديريتو به عهده داره كه از مهمترين و پرکارترين مديريتهاي شركته. با توجه به سختگيري ها و خساست هاي رئيس قديم و با توجه به عوض شدن سه تا مديرعامل سير تكاملي اين خانم عزيز كاملا نشون دهنده قابليت ها و تلاش هاي ايشونه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از چهار پنج سال پيش كه مي شناسمش تو هر سمتي كه بوده و هر كاري كه به عهده اش گذاشتن به خوبي انجام داده. دانشش رو داشته و از تمام توانش مايه گذاشته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و تازه مسؤوليتها و مشغله ها ريز و درشت كاري ديگه اي ام داره. ضمن اينكه بايد تو وقت غير اداري جوابگوي تلفناي گاه و بيگاه همكارا هم باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم بي ادعاييه. خوش برخورده. تميز و آراسته است. خوش قوله. عصبي نيست. معمولا تو رفتارش فراز و فرود نداره. به ارزشهاي اخلاقي و مذهبي ديگران احترام مي ذاره. انعطاف پذيره. آستانه تحملش بالاست. وجدان كاري داره. سريعه. با دقته. با هوشه. بهره وريش بالاست و تو ساعت اداري نه وقت كم مياره نه وقت زيادي داره كه به بطالت بگذرونه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معمولا سخته باور كنيم خانومايي با همه مشخصات بالا داراي عواطف رقيقي باشن و يا تمام و كمال به وظايفشون تو خونه هم رسيدگي كنن ولي جالبه بدونيد كه ايشون با عشق ازدواج كرده و انقدر رو عشقش پابرجاس كه به قول خودش شوهرش رو از بچه اش بيشتر دوست داره. چيزي كه شايد تو مادرا كمتر صدق مي كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضمن اينكه تو چند تا عكسي كه تاحالا ازش ديدم برق زدن خونه و زندگيش از تميزي كاملا مشهوده. الان كه خودمم متاهل شدم مي فهمم چقد براي يه زن كارمند سخته كه خونه شو هميشه براق نگه داره (براي اونايي كه نمي دونن مي گم كه برق زدن خونه چيزيه فراي تميزي.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تازه مسؤوليت پسرك شيطونش هم هست. و من از بين گفته هاش متوجه شدم كه خيلي خوب داره وظايف مادرانه ش رو انجام مي ده و هيچ كدوم از كارايي كه داره باعث نميشه كه براي پسركش كم بذاره. اين روزا براي اينكه بتونه به مهد عادتش بده هر روز كمي مرخصي مي گيره مي ره بچه رو از مهد تحويل مي گيره مي ذاره پيش مامان بزرگش بعد دوباره اين همه راهو مي كوبه مياد شركت. فكرشو بكن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو هفت سال سابقه كاري اي كه داشتم به جز رئيس قديم و اين خانوم مدير هيچ كس ديگه اي رو نديدم كه تا اين حد ويژگي هاي مثبت و قابل تحسين داشته باشه. جاي تعجبم نداره. آدمايي با اين همه ويژگي مثبت واقعا استثنا هستن و من اين شانس رو داشتم كه با دوتاشون سالها كار كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از رئيس قديم مصادف با رفتنش نوشتم. &lt;A href=&quot;http://zane30saleh.blogfa.com/post-15.aspx&quot; target=_blank&gt;سوگواری&lt;/A&gt; اما از اين خانوم به معناي واقعي مدير الان مي نويسم نه بعد از رفتنش( از شركت منظورمه. اميدوارم عمرش دارز باشه) كه نگين هر كي ميره عزيز مي شه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگرچه بعيد مي دونم كه ايشون بخواد از شركت بره اما بهرحال با اين اوضاع و احوال قمر در عقرب ديگه هيچكس از آينده اش مطمئن نيست. شايدم من رفتني شدم و ديگه هرگز نتونستم از اين همه خوبي تجليل كنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 12:35:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تودیع</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح تا حالا این دومین باریه که تو مراسم تودیع مدیرامون شرکت می کنم. انقد سردرد دارم که احساس می کنم تو یه روز دو تا مراسم ختمو پشت سر گذاشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 13:04:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالوژی داریوشی!</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کوچیکی با ترانه های داریوش عجین بودم. اکثر کاراش به نظرم قابل تحسینه. صداش، متن ترانه ها، آهنگا. همه چی بی نقصه. و اینکه خودش چه جور آدمی باشه این دیگه به من شنونده ارتباطی نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا برعکس من، پرگل از داریوش متنفره. نمی دونم چرا. وقتی ازش می پرسم می گه چرت و پرت می خونه. به نظر من که &quot; از این چراغ مردگی از این بلا سوختم از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن&quot; خیلی قشنگتره تا یه زن ۶۰ ساله (که کاملا از صداش مشخصه) با یه لحن هوس آلود بخونه &quot; شب منتظرم باش لب پنجره بنشین ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر حال اینم برای خودش معظلیه! چون تمام زمزمه های گاه و بیگاه من ترانه های داریوشه که همیشه با اه اه و اعتراض پرگل همراهه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 13:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انفجار هسته ای!</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یعنی در عرض کمتر از دو هفته هیات مدیره قبلی پکید و منحل شد و هیات مدیره جدید به همراه مدیرعامل جدید انتخاب شدن.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یعنی در عرض یک سال و نیم گذشته این سومین مدیرعاملیه که من داشتم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و کلی یعنی های دیگه که اسرار شرکت محسوب می شه و حتی برای شمایی که اسم شرکت ما رو نمی دونی فاش نمی کنم. جون شما راه نداره. این تن بمیره راه نداره به مولا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بدجوری نگرانم. برای همه بچه ها. معمولا تو اینجور موقعیتا دشمنای داخلی فرصت پیدا می کنن ضربه های کاری و مهلکی به بقیه وارد کنن. این به مراتب خطرناکتر از سیاست گذاریای کلان هیات مدیره ست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 11:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای بابا!</title>
<link>http://zane30saleh.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظاهرا هر وقت مجالی برای مسافرت دست می ده باید اخباری بشنوم که تا مغز استخونم تیر بکشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 10:29:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zane30saleh&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>zane30saleh</dc:creator>
<guid>http://zane30saleh.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
