زن سی ساله
به بعضي وبلاگ ها مرتب سر ميزنم چون حس ميكنم نويسنده حال و هوايي داره كه مورد پسند منه. پاي حرفهاي كسي بشيني كه فكر ميكني خصوصيات اخلاقي و طرز فكرش رو ميپسندي حس خوبيه. و شايد از اون خوبتر اينه كه حرفات رو براي كسي بزني كه برات اهميت داره و بهت اهميت ميده. اينجاست كه تو دلم ميگم كاش نويسنده اون وبلاگ هم در مورد من همينطور فكر ميكرد. كاش مي تونست خارج از دنياي مجازي دوست خوبي براي من باشه. به يكي از دوستاي دانشگاهيم هر وقت زنگ ميزنم و گله ميكنم كه چرا هيچ وقت بهم زنگ نمي زنه مي گه من كه هميشه بهت ايميل ميزنم و هميشه برات sms ميفرستم. ولي من هنوز بعد اين همه سال كه از جايگزيني دوستي هاي مجازي با دوستي هاي رو در رو ميگذره به اين شكلش عادت نكردم. هنوز برام تعريف نشده است. شايد براي همينه كه روز به روز دوستام كمتر ميشن و دوست جديدي اضافه نميشه و تنها بغض سنگيني تو دلم ميمونه كه ناشي از تمام حرفهاي نگفته به يه دوست خوبه. بعد در كمال ناباوري ميبيني اونايي كه دلت ميخواد دوستت باشن شايد حتي يه بار هم به وبلاگ تو سر نزدن و اگه سر زدن انقدر به خودشون زحمت ندادن كه يه كامنت برات بذارن. حداكثر لطفي كه ميكنن جواب دادن به كامنتت همونجا تو وبلاگ خودشونه. بعد كم كم دلسرد ميشي كه بهشون سر بزني. نه به خاطر اينكه اونا حاضر نيستن برات كامنت بذارن و به همين خاطر آمار كامنت هات بالا نمي ره. بلكه براي اينكه حس ميكني اونایی كه اينهمه بهشون اهميت ميدي هيچ اهميتي بهت نمي دن. شايد اين نوشته ام خيلي خاله زنكي به نظر بياد. شايد خيلي عوامانه باشه. شايد براي يه آدم سي ساله خيلي دير باشه اما كلاس بي خود گذاشتن براي خودم و ديگران كه به هيچ دوستي نياز ندارم به چه درد ميخوره وقتي كه به اندازه 10 سال حرف تو دلم مونده كه ديگه داره كم كم به بغض تبديل ميشه.
|
By : Night Skin |
