زن سی ساله
و اما داستان كيف پول گنده چرمي از اين قراره كه: ٤سال و اندي پيش كه تو يه شركت اعتباري كار ميكردم و يكي از شركتهاي زيرمجموعه مون طبقه پايين ساختمون خودمون بود كارپردازي داشت كه اقوامش توليد كننده كيف چرمي بودن و هر وقت منو ميديد ميگفت خانم فلاني هروقت كيف خواستي بگو كه از توليدي برات با قيمت مناسب بگيرم. كيف پولي داشتم از بلاد چين كه خيلي راحت و كاربردي بود ولي زود از ريخت افتاد. يه روز بهش گفتم كيفي مثل اين داريد گفت نداريم ولي مثلشو ميسازيم. رفت تا سه ماه بعد كه من كل جريان رو فراموش كرده بود ديدم خوشحال و خندون اومد و گفت كه از روي اين كيف زده و كلي هم تو بازار ازش استقبال شده و يه دونه هم براي من آورد. هرچي گفتم چند گفت قابل شما رو نداره. فكر كردم لابد به پاس اينكه اينهمه از رو مدل كيف من فروش كردن اينو اشانتيون بهم داده ولي بازم غيرتم قبول نكرد و روزهاي آتي در مورد قيمتش ميپرسيدم كه هر بار ميگفت حالا باشه. القصه كارپرداز مزبور از اون شركت رفت و بنده موندم كه اي دل غافل ديدي پول كيفو ندادم. به منشيشون سپردم كه اگه ديديش بگو من پول كيفو بهش بدم. يه روز ديدم داخليم زنگ زد و آقاي ناصراني تلفنچي از همه جا بي خبر شركت پشت خط بود که آقاي فلاني گفته خانوم فلانی ١٢٠٠٠ تومان به من بدهكاره. من روم نميشه ازش بگيرم. شما ازش بگير من ميام ميبرم!!!! و تن صداش هم همچين يه جوري ميشنگيد كه يعني بله. منو ميگي مثل يه بمب منفجر شدم و هرچي فرياد بايد سر اون كارپرداز احمق ميكشيدم سر ناصراني بيچاره كشيدم كه اون فلان فلان شده رو ٥ ماه دارم بهش ميگم بيا پول كيفتو بگير امروز و فردا ميكنه و غر و غميش مياد حالا اومده ... بيچاره ناصراني داشت پشت تلفن سكته ميكرد. مديرعاملمون از اتاق پريده بود بيرون با چشاي گرد شده هاج و واج منو نگاه ميكرد (بيچاره تا اون موقع اون روي سگ منو نديده بود). خلاصه از اون روز ما تو اون شركت جلال و جبروتي پيدا كرديم كه بيا و ببين.
|
By : Night Skin |
