تبليغاتX
زن سی ساله - ارزن


زن سی ساله

 

من و پرگل علي رغم مخالفتهاي خانواده من به هم رسيديم. زمان زيادي طول كشيد و تو اين مدت انواع تهمت‌ها، زخم زبون ها، غرغرها، بدگويي ها، ناسزاها و ... تحمل كردم. جنگيدم. سخت جنگيدم و از همه وجودم مايه گذاشتم. قصد ندارم اين پست رو به اين قضيه اختصاص بدم. شايد هم هيچوقت درباره اش ننويسم.

اما همه اون جنگيدن ها و اون تحمل كردن ها باعث شد كه ديگه رمق چنداني براي زندگي برام نمونه. انرژي ام تحليل بره، افسرده بشم، پرخاشگر بشم، اعصابم كش بياد و قوام در هم بشكنه. تو خلال اين درگيري ها اغلب حس مي‌كردم مغزم مثل سنگ پا متخلل شده و نفسم براي چندين روز سنگين مي‌شد.

فكر نكنم پرگل همه شرايطي رو من توش بودم درك كرده باشه اگرچه خودش شاهد خيلي چيزا بود و اين باعث مي‌شد تو راهي كه پيش رو داشتم بيشتر احساس تنهايي كنم.

نوع شغلي كه داشتمم برام آزار دهنده بود. شايد حقوقي كه مي‌گرفتم بيشتر از خيلي ها در وضعيت مشابه من در ساير شركتها و سازمان ها بود اما اين راضيم نمي‌كرد. من بيشتر از اينكه خودمو با اونا مقايسه كنم با ساير همكارا در واحدهاي مختلف شركت خودم مقايسه مي‌كردم و مي‌ديدم كه حقوقم در كنار اونا ناچيزه.

رئيسم با همه خوبي هايي كه داره ولي در ارتقا دادن ديگران خست به خرج مي‌ده. به خصوص در مورد پرسنل ستادي. به نظر من طرز فكرش اينه كه پرسنل ستادي از صدقه سر پرسنل صفي و توليدي نون مي‌خورن و به اين فكر نمي‌كنه كه اگه ستادي ها مثل  خر از صبح تا شب دنبال كارا نباشن سنگ رو سنگ بند نميشه و توليدي در كار نخواهد بود.

حالا من كه ديگه جاي خود دارم. هيچ رده و رسته اي برام تعريف نميشه. نمي‌دونم كجاي اين سازمان جا دارم، اختياراتم چقدره، شرح وظايفم چيه، حقوقم بايد با كي مقايسه بشه، اصلا حقوقم بر چه مبنايي هست؟

و دیگه اینکه من تو محل کارم همیشه تنهام. و اين تنهايي تو محيط كار خيلي باعث افسردگي و دلمردگيم مي‌شه.

رئيسم ديد كه كار من خيلي افت كرده. مردونگي كرد. به جاي اينكه با يه تيپا منو بياندازه بيرون بهم يه مشاور خانواده معرفي كرد. چند جلسه اي رفتم. دفتر خانوم مشاور تو كامرانيه بود و من هر بار دو ساعت طول مي‌كشيد كه برم و دو ساعت طول مي‌كشيد كه برگردم و اين خيلي خسته كننده بود. حرفاش تكراري بود مثل همه روانشناس هاي ديگه. دو تا كتاب بهم معرفي كرد كه بخونم اما به دو دليل بيشتر از ٥٠ صفحه نخوندم. اولا كه پرگل هم بايد مي‌خوند و اون همكاري نمي‌كرد. دوم اينكه من افسرده تر از اين بودم كه بتونم كتاب بخونم. بعد ازم مي‌خواست كه تو كلاسهاي تقويت روحيه شركت كنم. ولي من نه وقتشو داشتم نه حوصلشو. بنابراين جلسات مشاوره رو رها كردم. پيش رئيسم وانمود كردم كه كلاسها خيلي موثر بوده براي اينكه اولا منو نندازه بيرون. دوما براي اينكه بهش احترام گذاشته باشم و نگم كه كلاسها يه قرون نمي‌ارزيد.

از رئيس خواستم حداقل يه ماه بهم مرخصي بدون حقوق بده اما قبول نكرد.

نزديكاي عروسي استرسم به آخرين حدش رسيده بود. هماهنگي برنامه هاي عروسي، خريدها، پيدا كردن خونه، جور كردن پول. دم آخري، چند روز مونده به عروسي مستاجرم هم بلند شد و پولشو مي‌خواست.

رئيسمم گفت كه قراره از شركت بره. خداي من حس ناامني شغلي حس از دست دادن يه رئيس خوب حس داشتن يه رئيس بد.

حس می کنم از درون پوشالی و پوک شدم و داخل پوستم رو پر از پوشال كرده باشن.

عروسي تموم شد. مقداري از پول مستاجرم رو جور كردم. بدهي ها همه موندن و شرمندگي هاي زياد. و نبودن رئيس.

 

و حالا

من به همه دنيا اعلام مي‌كنم كه به شدت افسرده ام.

دلم مي‌خواد دو سه ماهي سركار نيام و فقط استراحت كنم و خونه داري كنم و كلاس ورزش برم و كلاس يوگا برم و گلابتون دوزي كنم و خريد كنم و فيلم ببينم و مسافرت برم و استرس كار رو نداشته باشم.

دلم مي‌خواد همه بدهي هامو بدم و پرگل همه بدهي هاشو بده و از زير بار قرض كه انقدر ازش متنفرم دربيايم.

دلم مي‌خواد رئيس نره.

دلم مي‌خواد بهم ترفيع بده و حداقل اون پوزيشني كه تو چارت سازماني هست و رئيس مي تونست بهم بده ولي از ترس اينكه نكنه حقوقم بالا بره بهم نداد رو بده.

دلم انگيزه مي‌خواد. دلم اقدامات انگيزشي مي خواد. كلاس آموزشي، ماموريت، حقوق بيشتر، ترفيع،...

دلم مي‌خواد خونم زودتر اجاره بره تا از دين مردم دربيام و به خاطر چند روز گذشتن از موعد قرار داد سكه يه پولم نكنن.

دلم مي‌خواد بميرم.

دلم مي‌خواد يه روز به طور خيلي اتفاقي(!) از يه بلندي پرت شم پايين و بميرم و ديگه هيچي دلم نخواد.

خدايا اين آخري رو به خداييت قسم خيلي دلم مي‌خواد. اگه اين دل بي‌صاحب من اندازه يه ارزن برات مهم باشه.

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 12:43 توسط نارگل| |


By : Night Skin