زن سی ساله
دیروز با خواهرم تو ایستگاه مترو نشسته بودیم. دو تا خواهر دیگه هم کنار ما نشسته بودن. یکیشون یه دختر کوچولو داشت که تو بغلش با استرس هرچه تمام تر شیشه می خورد. از صحبتاشون معلوم بود همین که سوار مترو شدن دختر کوچولو ترسیده و گریه زاری راه انداخته. مادره داشت با شوخی و لبخند دخترشو آروم می کرد: ای بیشعور چرا گریه کردی.... چرا کوله بازی درآوردی ذلیل شده؟ ... بعد رو به من و خواهرم: از مترو می ترسه سلیطه خانوم! من و خواهرم: یه بارم یکی از فامیلای سببی داشت با پسرکوچولوش شوخی می کرد: پسر بابا... پدرسوخته بابا... عوضی بابا... واقعا که بعضی ها چه ادبیاتی برای محبت کردن به کار می برن؟ به خصوص در مورد یه بچه!
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت
11:21 توسط نارگل| |
|
By : Night Skin |
