زن سی ساله
پنجشنبه شب عروسي پسر خالم تو كرمانشاه بود. اخلاق خانواده مادرم رو ميدونستم براي همين كت شلوار سبز روشني رو كه پارسال خريده بودم و تا اون روز نپوشيده بودمو با خودم بردم. و واقعا اگه يه كار خوب تو عمرم كرده باشم همين بود! تركيبي شدم از سايه سبز و رژ قرمز و كت شلوار سبز و شال سبز و زرد و چادر سبز ظريفي را هم كه سه سال پيش از بندرعباس خريده بودم( كه براي روز مبادا در كيف دستيم گذاشتم) و كفش هاي پاشنه بلند پولكي نقره اي. سالن عروسي تشكيل شده بود از يه سوله بزرگ كه با پارتيشن به دو بخش تقسيم شده بود و مقدار متنابهي صندلي بدون كاور كه دور تا دور سالن فوق بزرگ چيده شده بود و دريغ از حتي يه ميز پذيرايي كوچولو. بعد از اين عروسي بود كه فهميدم اهالي شريف كرمانشاه به جاي عبارت به صرف شيريني و شام بايد رو كارتهاي عروسي شون بنويسن به صرف خواننده و رقص و شام و رقص و رقص و رقص و رقص و حتما يه ... هم بذارن آخرش! جشن قبل از اومدن عروس و داماد با رقص دسته جمعي كردي شروع شد و به زور دست منم گرفتن كشوندن تو حلقه: كاري نداره كه اين پاتو بذار جلو بعد بذار عقب... به يه دقيقه نكشيد كه چند تا مرد اومدن از وسط سالن رد شدن منم دوان دوان خودمو رسوندم به شالم و سر كردم و ديگه از جام پا نشدم. به پرگل هم اصرار كردن و كشوندش وسط تو سالن مردونه و يه آن خبر رسيد كه نارگل خانوم كجايي كه شوهرت داره اون وسط كردي مي رقصه! الهي بميرم طفلك تا بناگوش سرخ شده بود و تا چشمش به من افتاد كلي خجالت زده شد. آخه قبلا بهش اخطار داده بودم كه بگي نگي همه رو به رقص ميارن گفته بود عمرا بتونن منو بلند كنن!! بعد نوبت به رقص فارسي رسيد. بين اون هزار نفر مهمون نميدونم حالا همه چه گيري داده بودن به من كه بيا برقص. آخه با كت اپل دار و شلوار كه نميشه رقصيد! يه دست و پايي تكون دادم و تا حواس فاميل پرت شد رفتم نشستم. عروس و داماد اومدن. پارتيشن ها كاملا باز شد و جشن رسما مختلط شد! آقايون و خانوما تا جون داشتن رقصيدن (بدون اغراق تا سرحد مرگ). به آهنگ عربي كه رسيد يكي دو تا دختر اومدن وسط و مردا با چشاي وق زده جمع شدن بودن و منتظر ديدن صحنه هاي جالب بودن! كه اون دو تا دختر درحد يه بز هم رقص عربي بلد نبودن و دلم خنك شد كه نگاه هيز اون آقايون بي نصيب موند! شام مختصر و ساده اي به ما دادن و دوباره رقص و پايكوبي شروع شد و تا پاسي از شب ادامه پيدا كرد و با رقص تانگوي عروس و داماد و تكنوي چند تا پسر جوون خاتمه پيدا كرد. موقع عروس كشون توي راه هم همه تو ماشينا زدن و رقصيدن تا رسيدن خونه داماد و دوباره اونجا يه ساعتي رقصيدن و چاي خوردن و رفتن خونه هاشون. من و مامان و پرگل كه كمترين فعاليت رو كرده بوديم مثل خرس از خستگي خوابمون برد و صبح شنيديم كه بقيه اقوام تا نزديكاي صبح نشستن و فيلماي عروسي رو كه با دوربيناي خودشون گرفته بودن نگاه ميكردن!
|
By : Night Skin |
