زن سی ساله
۱۶ آبان اولین سالگرد ازدواج من و پرگل بود. عصر يكشنبه با حالتي نزار به خانه مي رسم. قرار است پرگل بيايد و برويم دكتر. پرگل در ترافيك گير مي كند و تا ساعت 30/6 نمي رسد. خودم را افتان و خيزان به مطب مي رسانم. منشي اش مي گويد كه از اين ساعت ديگر مريض جديد پذيرش نمي كند و بدون توجه به حال و روزم مرا به سادگي پس مي زند. براي لحظه اي هنگ مي كنم. بالاخره تصميم مي گيرم هرطور شده به مطب دكتر ديگري كه مي دانم دكتر قابلي است برسانم. دربست مي گيرم و وقتي مي رسم چهار نفر جلوتر از من نشسته اند و پرگل هنوز نيامده. مريض اول كه مي رود ديگر تقريبا رو به موتم. همه بدنم درد مي كند. ريه ام عفونت كرده و به غليان آمده. سينه ام خس خس مي كند. سرفه امانم را بريده. از شدت سرفه تمام مسير گلويم خراشيده و دردناك شده. تبم بالاست. سرگيجه دارم و موقع راه رفتن تعادلم را از دست مي دهم. كل ناحيه شكمي ام درد عجيبي دارد. گرسنه ام اما در عين حال حالت تهوع دارم. و بدتر از همه وحشتي است كه از اين درد قديمي دارم. از سرفه هاي بي پايان و زجرآور كه خواب و بيداري را بر من حرام مي كند. از شدت وحشت و بدبختي گريه ام مي گيرد. مريض دوم كه مي رود پرگل مي آيد.هر مريضي كه داخل مي رود 20 تا 25 دقيقه طول مي كشد. نوبت به ما مي رسد. مانده ام چگونه در قالب چند جمله حالم را براي دكتر تشريح كنم كه دردم را به درستي بشناسد بلكه با همان نسخه اول خوب شوم و داروهاي بي استفاده برايم تجويز نكند. از فكر آن سرفه هاي هولناك با چشماني اشكبار و وحشتزده و دهاني خشك شده تند تند جملاتي مي گويم.دكتر تبم را اندازه مي گيرد. گويا خودش هم از وخامت حال من جا خورده است. به جاي آرام كردنم يكسره مي گويد تبت خيلي بالاست. اوضاعت اصلا خوب نيست... سه روز برايم مرخصي مي نويسد. دو تا از آمپولها را كه مي زنم با همان لباس با صورت روي تخت مي افتم و پتو را روي سرم مي كشم. بعد از يك ساعت پرگل برايم آبميوه و داروهايم را مي آورد. كمي بهتر مي شوم. از شب تا صبح يكسره خيس از عرق مي شوم و از خواب مي پرم. نيم ساعت سرفه مي كنم و دوباره به خواب مي روم. تصميم گرفته ام صبح سري به شركت بزنم اما در توانم نيست. در طي روز سرفه ها و تب و بدن دردم بهتر مي شود اما ريه هايم از غليان باز نمي ايستد. كلي تماس هاي كاري برقرار مي كنم. اين شب بدتر از شب قبل مي گذرد. فردا از ساعت يك ربع به هشت تلفن هاي كاري شروع مي شود. با ببخشيد شما حالتان خوب نيست مزاحم مي شوم شروع مي شود و با يك سوال احمقانه تمام مي شود. بعد از هر تلفني 10 دقيقه سرفه مي كنم. يكي از آقايان پيغام داده اند اگر وكالتنامه اي كه در اتاقم هست را جوري به بانك نرسانم بيايند و در اتاقم را با ديناميت باز كنند! كليد ها را محكم لاي روزنامه چسبكاري مي كنم و به دست آژانس مي دهم. به داخل خانه كه برمي گردم وضعم دوباره به اولين شب بيماري ام برمي گردد. به پرگل زنگ مي زنم كه بيايد و به دادم برسد. بدون اطلاع من به برادرم زنگ مي زند. برادرم مي آيد دوباره مي رويم و دو تا آمپول ديگر مي زنم. جسم داغانم را به خانه مادرم مي برد و جلوي شومينه به خواب مي روم. باز خيس از عرق مي شوم. باز كابوس مي بينم. كابوس شركت را. از خواب مي پرم. تصميم مي گيرم روز سوم از مرخصي ام را اداره باشم و به هر كسي كه حالم را مي پرسد بگويم كه بهترم. و نگويم كه همچنان تبم بالاست و به مدد آمپولهاي كورتن سرفه هايم را تسكين داده ام و از غليان سينه ام هم چيزي نگويم چون همه اين روزها فقط از آنفولانزا سر مي آورند. و به جز آنفولانزا هيچ بيماري ديگري را مستحق مرخصي گرفتن نمي دانند. و در آخر بايد از آبدارچي فهميده مان تشكر كنم كه فقط او بود كه در اين دو روز زنگ نزد تا بپرسد كه مي تواند روي ميز مرا پس از انفجار با ديناميت دستمال بكشد يا نه.
|
By : Night Skin |