زن سی ساله
خانومی رو می شناسم که بیشتر مرده تا زن درحالیکه طفلک نهایت سعیش رو می کنه تا یه زن واقعی به نظر برسه. علی رغم اینکه تلاشش رو تحسین می کنم ولی باید بگم که زنانگیش کاملا تصنعی به نظر میاد. خانومی رو می شناسم که از همه دنیا طلبکاره. حتی اگه خودش مسبب یه اشتباه باشه از دیگران طلبکاره که چرا قبلا بهش نگفتن نباید اون کار رو انجام می داده بنابراین خودش اصلا تو این ماجرا مقصر نیست. همین آدم دست بر قضا علی رغم ظاهر مغروری که داره و خودشو از خیلی ها سرتر میدونه تو دلش آتیش حسادت برپاست و مطمئنم خیلی از طلبکاری هاش از دنیا به همون عقده هایی برمی گرده که ناشی از حسادتش نسبت به دیگرانه. خانومی رو می شناسم که همیشه تو زندگیش نقش بازی می کنه. هیچ وقت نمی تونی خود واقعیش رو از بین چهره های متعددی که به خودش می گیره شناسایی کنی. وانمود می کنه که شجاعه فعاله طنازه خوش فکر و باهوشه کاراش داره برای رفتن به خارج از کشور مهیا می شه دوستان زیادی داره که کشته مرده شن و همه از ایده هایی که می ده شگفت زده می شن... البته فکر کنم واقعا آدم باهوشي باشه چون معمولا آدمهاي باهوش مي تونن اين همه نقش به خودشون بگيرن و به اين خوبي تظاهر كنن. ولي اگه كنجكاو باشي و خوب در شخصيتش دقت كني مي بيني شخصيت اصليش مثل يه خمير بي حالت ميمونه كه مي تونه به هر شكلي دربياد و هيچ ثباتي نداره. لازم نيست حتما يكي خدایی نکرده مصیبتی سرش بیاد تا احساس رنج كنه. خيلي ها هستن كه هميشه با درون خودشون درجنگند و اين درون خودشونه كه رنجشون ميده. گامهايت چه ناآگاهند شعر! و چه ناگزيرند از ورود و تنها قلب مجروح من مي داند كه در پس گامهايت چيزي تكرار مي شود : آه ! بگو ترجيع بند تو پيش از اين غزل نبوده اي ؟ (ابر و باد) به بعضي وبلاگ ها مرتب سر ميزنم چون حس ميكنم نويسنده حال و هوايي داره كه مورد پسند منه. پاي حرفهاي كسي بشيني كه فكر ميكني خصوصيات اخلاقي و طرز فكرش رو ميپسندي حس خوبيه. و شايد از اون خوبتر اينه كه حرفات رو براي كسي بزني كه برات اهميت داره و بهت اهميت ميده. اينجاست كه تو دلم ميگم كاش نويسنده اون وبلاگ هم در مورد من همينطور فكر ميكرد. كاش مي تونست خارج از دنياي مجازي دوست خوبي براي من باشه. به يكي از دوستاي دانشگاهيم هر وقت زنگ ميزنم و گله ميكنم كه چرا هيچ وقت بهم زنگ نمي زنه مي گه من كه هميشه بهت ايميل ميزنم و هميشه برات sms ميفرستم. ولي من هنوز بعد اين همه سال كه از جايگزيني دوستي هاي مجازي با دوستي هاي رو در رو ميگذره به اين شكلش عادت نكردم. هنوز برام تعريف نشده است. شايد براي همينه كه روز به روز دوستام كمتر ميشن و دوست جديدي اضافه نميشه و تنها بغض سنگيني تو دلم ميمونه كه ناشي از تمام حرفهاي نگفته به يه دوست خوبه. بعد در كمال ناباوري ميبيني اونايي كه دلت ميخواد دوستت باشن شايد حتي يه بار هم به وبلاگ تو سر نزدن و اگه سر زدن انقدر به خودشون زحمت ندادن كه يه كامنت برات بذارن. حداكثر لطفي كه ميكنن جواب دادن به كامنتت همونجا تو وبلاگ خودشونه. بعد كم كم دلسرد ميشي كه بهشون سر بزني. نه به خاطر اينكه اونا حاضر نيستن برات كامنت بذارن و به همين خاطر آمار كامنت هات بالا نمي ره. بلكه براي اينكه حس ميكني اونایی كه اينهمه بهشون اهميت ميدي هيچ اهميتي بهت نمي دن. شايد اين نوشته ام خيلي خاله زنكي به نظر بياد. شايد خيلي عوامانه باشه. شايد براي يه آدم سي ساله خيلي دير باشه اما كلاس بي خود گذاشتن براي خودم و ديگران كه به هيچ دوستي نياز ندارم به چه درد ميخوره وقتي كه به اندازه 10 سال حرف تو دلم مونده كه ديگه داره كم كم به بغض تبديل ميشه. از پنج تا چیز به شدت متنفرم: - پول نداشته باشم - پول داشته باشم ولی امکان خرج کردنش رو نداشته باشم - سرمایه ای برای روز مبادا نداشته باشم - به کسی مقروض باشم - کسی که به اون پول قرض دادم پولمو دیرتر از موعد مقرر پس بده و یا احیانا پس نده خیلی آدم پولکی ای به نظر میام نه؟ حق با شماست! من پولکی هستم ( البته دست بر قضا پولک و منجوق و ملیله هم خیلی دوست دارم!). ولی با تمام این اوصاف هیچ وقت معیار دوست داشتن ها و محبت کردنم تو زندگی پول نبوده. هرگز! اگرچه اگه عاشقانه برای کسانی که دوستشون داریم پول خرج کنیم، خیلی زیاد به ایجاد یه فضای محبت آمیز کمک کردیم. نیست؟
|
By : Night Skin |
