زن سی ساله
وبلاگی دارم با عنوان ابروباد که در اون فقط اشعارم رو می نویسم. می خوام تعطیلش کنم و شعرهامو به همینجا منتقل کنم. من از يك پيچش گيسوان تو سرمست شدم تو تنها وقتي كه با من يكسر درپيچيدي من تو را بوييدم و عطشان شدم تو مرا بلعيدي و سير شدي تو به قلبم وارد شدي , نگهت داشتم و به رؤياهايت پرداختم من به قلبت وارد شدم، زندانيام كردي و به تنم پرداختي كاش نبودي كاش از ازل نبودي... (ابر و باد) یکی از همکاران خانوم مدتی بود که رژیم می گرفت تا چربی های شکمش به صفر برسد، درحالیکه به نظر من هیکلی بدون اضافه وزن و خیلی هم متناسب داشت. بعدا شنیدم که ایشان برای سفر به دوبی رفته. با توجه به شناختی که از ایشان دارم مطمئنم که در شهر دوبی بی حجاب و یا حتی با لباس چسبان نبوده است! و من! از دو سه ماه مانده به مراسم عروسی ام، هر روز بیشتر از روز قبل خوردم و بیشتر چاق شدم و در روز عروسی در چاق ترین وضعیت عمرم بودم با حداقل شش کیلو اضافه وزن که خیلی هم در لباس عروسی ام نمود داشت! ضمن اینکه از آنهایی نیستم که می گویند : آب هم می خورم چاق می شوم. نه خیر! بنده اعتراف می کنم که اشتهایم دو برابر قبل شده و اگرچه همچنان مثل سی سال گذشته خیلی خیلی کم بستنی و شکلات و شیرینی و کیک و هله هوله و پیتزا و ساندویچ و سس می خورم ولی شامم را بسیار شاهانه صرف می کنم. بر خلاف سی سال گذشته که در حین کار چیزی نمی خوردم، گاهی که دلم ضعف می رود بیسکوئیت نیم چاشت سلامت سق می زنم، با چای صبحانه شکر و با چای بین روزم قند می خورم. غذاهایم کمی تا قسمتی چرب است. فعالیت بدنی چندانی ندارم. و در حال حاضر از وضعیت بدنی خودم بسیار ناراحت و شرمنده ام. و از همه مهمتر، تصمیمی برای رژیم گرفتن ندارم. چون حالشو ندارم! سال پنجم دبستان دوستي داشتم كه دو ثلث هر دو باهم شاگرد اول شديم و يك ثلث با اختلاف چند صدم او اول شد و من دوم. معدلمان هم از 40/19 پايين نيامد. اوایل سال رفته بودم نیشابور دیدن پرگل. برای برگشتنم تو کوپه ویژه خواهران جا نبود بلیط عادی دادن گفتن اگه شد همونجا تو قطار كوپه تو عوض می کنن. القصه افتادم تو یه کوپه ای که سه تا آقای دیگه توش نشسته بودن! اومدم بیرون به مسئول واگن گفتم می شه جای منو عوض کنید تو کوپه من همه آقا هستن. ایشون هم با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفت: خانوم یکی از اون آقایون معاون وزیر هستن و دو تای دیگه هم همراهانشون! و من: (انگار معاون وزیر بودن مرد بودنو نقض می کنه.) و بعد یادم افتاد که چقدر دلم می خواست یه سری کشورا رو می دیدم. نه که فقط ببینم بلکه حداقل یکی دو ماهی تو هر کدوم زندگی می کردم تا بیشتر با فرهنگشون آشنا بشم. کشورایی با فرهنگای قدیمی و خاص مثل روسیه، چین، ایتالیا، یونان، مصر، هند یه دفه دلم گرفت. خیلی زیاد. دلم مسافرت خواست. زنگ زدم به پرگل: من مسافرت می خوام. -الهی! ( و بعد با شیطنت آمیزترین لحنی که می تونست به خودش بگیره) بیا بریم نیشابور! و من خندیدم. و من تلخ خندیدم. برای همه اون لحظاتی که مجرد بودم و برای همه اون لحظاتی که متاهلم
من درس نميخواندم و شاگرد اول ميشدم. او به شدت درس مي خواند و شاگرد اول ميشد.
بعد مدرسه هايمان از هم جدا شد. من همچنان به درس نخواندن ادامه دادم ولي ديگر از اول دبیرستان به بعد هرگز شاگرد اول نشدم.
او همچنان به خرخواندن ادامه داد و هميشه شاگرد اول شد.
هر دو رياضي فيزيك خوانديم. من كنكور هنر دادم و طراحي صنعتي دانشگاه آزاد تهران مركزي قبول شدم.
او كنكور رياضي داد و مهندسي هوافضاي دانشگاه صنعتي شريف قبول شد.
من مسؤول دفتر مديرعامل و مسؤول روابط عمومي شدم.
او را نميدانم اما مطمئنم جايي دارد روي سيستم هاي پيشرفته هوافضا تحقيق ميكند.
من ناراحتم و احساس شكست ميكنم.
او را نميدانم اما مطمئنم شاد است و احساس پيروزي ميكند.
![]()
|
By : Night Skin |
