تبليغاتX
زن سی ساله


زن سی ساله

 

دیروز با خواهرم تو ایستگاه مترو نشسته بودیم. دو تا خواهر دیگه هم کنار ما نشسته بودن. یکیشون یه دختر کوچولو داشت که تو بغلش با استرس هرچه تمام تر شیشه می خورد. از صحبتاشون معلوم بود همین که سوار مترو شدن دختر کوچولو ترسیده و گریه زاری راه انداخته. مادره داشت با شوخی و لبخند دخترشو آروم می کرد:

ای بیشعور چرا گریه کردی.... چرا کوله بازی درآوردی ذلیل شده؟ ...

بعد رو به من و خواهرم: از مترو می ترسه سلیطه خانوم!

من و خواهرم:

 

یه بارم یکی از فامیلای سببی داشت با پسرکوچولوش شوخی می کرد: پسر بابا... پدرسوخته بابا... عوضی بابا...

 

واقعا که بعضی ها چه ادبیاتی برای محبت کردن به کار می برن؟ به خصوص در مورد یه بچه!

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11:21 توسط نارگل| |

 

پنجشنبه شب عروسي پسر خالم تو كرمانشاه بود. اخلاق خانواده مادرم رو مي‌دونستم براي همين كت شلوار سبز روشني رو كه پارسال خريده بودم و تا اون روز نپوشيده بودمو با خودم بردم. و واقعا اگه يه كار خوب تو عمرم كرده باشم همين بود!

تركيبي شدم از سايه سبز و رژ قرمز و كت شلوار سبز و شال سبز و زرد و چادر سبز ظريفي را هم كه سه سال پيش از بندرعباس خريده بودم( كه براي روز مبادا در كيف دستيم گذاشتم) و كفش هاي پاشنه بلند پولكي نقره اي.

سالن عروسي تشكيل شده بود از يه سوله بزرگ كه با پارتيشن به دو بخش تقسيم شده بود و مقدار متنابهي صندلي بدون كاور كه دور تا دور سالن فوق بزرگ چيده شده بود و دريغ از حتي يه ميز پذيرايي كوچولو.

بعد از اين عروسي بود كه فهميدم اهالي شريف كرمانشاه به جاي عبارت به صرف شيريني و شام بايد رو كارتهاي عروسي شون بنويسن به صرف خواننده و رقص و شام و رقص و رقص و رقص و رقص و حتما يه ... هم بذارن آخرش!

جشن قبل از اومدن عروس و داماد با رقص دسته جمعي كردي شروع شد و به زور دست منم گرفتن كشوندن تو حلقه: كاري نداره كه اين پاتو بذار جلو بعد بذار عقب... به يه دقيقه نكشيد كه چند تا مرد اومدن از وسط سالن رد شدن منم دوان دوان خودمو رسوندم به شالم و سر كردم و ديگه از جام پا نشدم. به پرگل هم اصرار كردن و كشوندش وسط تو سالن مردونه و يه آن خبر رسيد كه نارگل خانوم كجايي كه شوهرت داره اون وسط كردي مي رقصه! الهي بميرم طفلك تا بناگوش سرخ شده بود و تا چشمش به من افتاد كلي خجالت زده شد.

آخه قبلا بهش اخطار داده بودم كه بگي نگي همه رو به رقص ميارن گفته بود عمرا بتونن منو بلند كنن!!

 بعد نوبت به رقص فارسي رسيد. بين اون هزار نفر مهمون نميدونم حالا همه چه گيري داده بودن به من كه بيا برقص. آخه با كت اپل دار و شلوار كه نميشه رقصيد! يه دست و پايي تكون دادم و تا حواس فاميل پرت شد رفتم نشستم. عروس و داماد اومدن. پارتيشن ها كاملا باز شد و جشن رسما مختلط شد! آقايون و خانوما تا جون داشتن رقصيدن (بدون اغراق تا سرحد مرگ). به آهنگ عربي كه رسيد يكي دو تا دختر اومدن وسط و مردا با چشاي وق زده جمع شدن بودن و منتظر ديدن صحنه هاي جالب بودن! كه اون دو تا دختر درحد يه بز هم رقص عربي بلد نبودن و دلم خنك شد كه نگاه هيز اون آقايون بي نصيب موند!

شام مختصر و ساده اي به ما دادن و دوباره رقص و پايكوبي شروع شد و تا پاسي از شب ادامه پيدا كرد و با رقص تانگوي عروس و داماد و تكنوي چند تا پسر جوون خاتمه پيدا كرد.

موقع عروس كشون توي راه هم همه تو ماشينا زدن و رقصيدن تا رسيدن خونه داماد و دوباره اونجا يه ساعتي رقصيدن و چاي خوردن و رفتن خونه هاشون. من و مامان و پرگل كه كمترين فعاليت رو كرده بوديم مثل خرس از خستگي خوابمون برد و صبح شنيديم كه بقيه اقوام تا نزديكاي صبح نشستن و فيلماي عروسي رو كه با دوربيناي خودشون گرفته بودن نگاه مي‌كردن!

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 16:0 توسط نارگل| |

 

نمي‌دونم مانتو مقنعه يا چادرم كدومش زير لباس پرگل رو جارختي آويزون بوده كه بوي عطرشو گرفته. از صبح تا حالا همش حس مي‌كنم به طور نامحسوسي داره اطرافم چرخ مي‌زنه.

مطمئنم اگه عطرش امروز با من نبود افسردگي اين يكشنبه از پا درم مياورد.

 

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 10:28 توسط نارگل| |

 

ديشب خواب مي‌ديدم كه دارم براي خواهرم درباره سندروم سي سالگي حرف مي‌زنم! مي‌پرسيد چه جور چيزيه و من داشتم تمام اون چيزي رو كه از اينترنت پيدا كرده بودم نقل مي‌كردم. تمام چيزي رو كه ده هها منبع داشت و هر منبعي هزار تا منبع ديگه که از ذكرشون در اینجا ناتوانم.

سندروم سی سالگی

اختلال یا سندروم سی سالگی یک اختلال روحی میباشد که شباهت زیادی به افسردگی دارد

شخص معمولا در یک بازه زمانی هشت ساله  بیست و هشت الی سی و پنج سالگی دچار این اختلال میگردد

علائم این سندروم

احساس ضرر و خسران شدید و مقایسه خود با دیگر همسالان احساس اتلاف وقت احساس اتلاف عمر سرزنش کردن خود احساس پوچی بی حوصلگی شدید نا امیدی عدم توانایی لذت بردن از زندگی نگاه پوچ گرایانه به جهان و محتویاتش بالا رفتن گفتگوی درونی میل به خواب میل به خواب صبح گاهی کاهش انرژی بی اشتهایی بی تفاوتی در مسائل مهم سستی افراط و تفریط  زودرنجی و گوشه گیری

درمان

مشاوره و آگاه کردن شخص نسبت به همگانی بودن این سندروم و تشویق به برگشتن به زندگی عادی 

 ورزش و بازی گروهی برنامه ریزی زمان خواب و بیداری رژیم غذایی مناسب

 

 

فكرشو كه مي‌كنم مي‌بينم همه علائمشو من دارم به جز بي‌اشتهايي!

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 15:43 توسط نارگل| |


By : Night Skin