تبليغاتX
زن سی ساله


زن سی ساله

 

با اينكه هر سال دعاي جوشن كبير رو مي‌خونم بازم هر بار برام تازگي داره. خدايا عظيمي و در نهايت قدرتت بر معصيت بنده هات بردباري. خدايا در انتقام و مجازات تعجيل نمي‌كني و هنگام مجازات به كسي ظلم نمي‌كني. الهي قديم الاحساني و لطفت عامت شامل همه بنده هاي نيكوكار و بدكردارت مي‌شه و رحمت خاصت چقدر در نظر بنده هاي خاصت شيرينه. بارخدايا تو نوري و روشنايي هر نوري و ميان هر بنده و قبلش حائلي.

خدايا پادشاهي، و سلطنتت مستولي اما جز تو كدوم پادشاهيه كه بگه اگر بندگانم مي‌دانستند كه چه اندازه مشتاق آنهايم هرآينه از شوق جان مي‌سپردند.

الهي و ربي جز تو من كه را دارم كه در مواقع اضطرار و تنگي به او پناه برم. الغوث الغوت خلصنا من النار يارب...

نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 11:49 توسط نارگل| |

 

هميشه دلم مي خواست قبل از رسيدن به سي سالگي خيلي كارهاي مهم تو زندگيم كرده باشم و به اصطلاح به جايي رسيده باشم. تو رشته اي كه دوستش داشتم ليسانس گرفتم، تو شغلي كه دوستش نداشتم به جاهاي مهمي رسيدم، با كسي كه دوستش داشتم عقد كردم و تو شرايطي كه دوستش ندارم دارم زندگي مي‌كنم( بگذريم از اونايي كه از دل آدم خبر ندارن و به همين وضعيتم غبطه مي‌خورن).

و حالا

رسيدم به سي سالگي

سني كه هميشه ازش وحشت داشتم و معتقد بودم سي سالگي پايان جوونيه و اول راه پيريه.

و حالا

مي‌بينم خيلي از كارهايي رو كه مي‌خواستم انجام ندادم و وقت انجامشون ديگه سر اومده.

 

حالا من يه انسان متاهل سي ساله ام كه غافلگير شده

يه انسان متاهل سي ساله وحشتزده

كه زودتر از اونچه كه فكرشو مي‌كرد به اول راه پير شدن رسيد

بدون اينكه آمادگيشون داشته باشه

بدون هرگونه آمادگي روحي، معنوي، اجتماعي و فرهنگي!

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 9:38 توسط نارگل| |

 

و اما داستان كيف پول گنده چرمي از اين قراره كه:

٤سال و اندي پيش كه تو يه شركت اعتباري كار مي‌كردم و يكي از شركتهاي زيرمجموعه مون طبقه پايين ساختمون خودمون بود كارپردازي داشت كه اقوامش توليد كننده كيف چرمي بودن و هر وقت منو ميديد ميگفت خانم فلاني هروقت كيف خواستي بگو كه از توليدي برات با قيمت مناسب بگيرم. كيف پولي داشتم از بلاد چين كه خيلي راحت و كاربردي بود ولي زود از ريخت افتاد. يه روز بهش گفتم كيفي مثل اين داريد گفت نداريم ولي مثلشو مي‌سازيم. رفت تا سه ماه بعد كه من كل جريان رو فراموش كرده بود ديدم خوشحال و خندون اومد و گفت كه از روي اين كيف زده و كلي هم تو بازار ازش استقبال شده و يه دونه هم براي من آورد. هرچي گفتم چند گفت قابل شما رو نداره. فكر كردم لابد به پاس اينكه اينهمه از رو مدل كيف من فروش كردن اينو اشانتيون بهم داده ولي بازم غيرتم قبول نكرد و روزهاي آتي در مورد قيمتش مي‌پرسيدم كه هر بار مي‌گفت حالا باشه.

القصه كارپرداز مزبور از اون شركت رفت و بنده موندم كه اي دل غافل ديدي پول كيفو ندادم. به منشيشون سپردم كه اگه ديديش بگو من پول كيفو بهش بدم.

يه روز ديدم داخليم زنگ زد و آقاي ناصراني تلفنچي از همه جا بي خبر شركت پشت خط بود که آقاي فلاني گفته خانوم فلانی ١٢٠٠٠ تومان به من بدهكاره. من روم نميشه ازش بگيرم. شما ازش بگير من ميام مي‌برم!!!! و تن صداش هم همچين يه جوري مي‌شنگيد كه يعني بله.

منو ميگي مثل يه بمب منفجر شدم و هرچي فرياد بايد سر اون كارپرداز احمق مي‌كشيدم سر ناصراني بيچاره كشيدم كه اون فلان فلان شده رو ٥ ماه دارم بهش مي‌گم بيا پول كيفتو بگير امروز و فردا مي‌كنه و غر و غميش مياد حالا اومده ...

بيچاره ناصراني داشت پشت تلفن سكته مي‌كرد. مديرعاملمون از اتاق پريده بود بيرون با چشاي گرد شده هاج و واج منو نگاه مي‌كرد (بيچاره تا اون موقع اون روي سگ منو نديده بود).

خلاصه از اون روز ما تو اون شركت جلال و جبروتي پيدا كرديم كه بيا و ببين.

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 10:1 توسط نارگل| |

 

چرا دستكشهاي سفيد داستان داره؟

(بگذریم از اینکه من سابقا چقدر از خانومایی که با دستکش سفید رانندگی می کردن بدم میومد!)

چون در راستاي مبتلا شدن به خشكي پوست و مو و سپس اگزما از اول امسال حساسيت به نور هم به اينجانب اضافه شده. و وقتي به دكتر مراجعه مي‌كنم مي‌گه همش از استرسه.

اي بسوزه پدر اين استرس كه بايد انقدر استرسشو داشته باشم! بله ديگه وقتي آدم همزمان مجبور باشه دو تا كارو كه هركدوم اعصابي از آدم مي‌بره كه نگو و نپرس باهم تو يه اداره انجام بده و يه مامان تپل غرغرو داشته باشه كه از يه ور بهش محبت كنه و از يه ور خون به جيگرش كنه و غصه دوري شوهرشم داشته باشه و ندونه كه بالاخره كي قراره بره خونه بخت و يه عالم مشكلات كوچيك و بزرگ ديگه همين كه زنده باشه و نفس بكشه بايد خدا رو شكر كنه كه در هر نفسي دو نعمت است و بر هر نعمتي شكري واجب و حالا ما سگ كي باشيم كه به خدا بگيم بالاي چشمت ابرو.

نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:44 توسط نارگل| |

 

با اينكه نه راننده سرويسم به تاخيراي من عادت كرده نه من به غرغراي اون ولي هنوزم هر روز حداقل ده دقيقه دير راه ميافتم. ضد آفتابمو تو راه مي‌زنم، دستكشهاي سفيدمو دست مي كنم (دستكشهاي سفيد داستان داره البته) و بعد بيشتر راه رو با موبايل با پرگل حرف مي‌زنم.

پرگل كيه: همه زندگي من. همسرم.

حتي يه لحظه هم به هزينه مكالمه موبايليم فكر نمي‌كنم به جز وقتي كه قبضش مياد و مي‌بينم رقمش راست مي‌زنه به كمر حقوقم.

مي‌رسم شركت. كيف پول گنده چرمي ام رو (كه اينم داستان داره) مي‌گيرم رو دستگاه كارت خون و ورودم به اين شركت خوش نام و دهن پركن ثبت مي‌شه. وارد غار تنهايي خودم مي شم. اول چراغو روشن مي‌كنم بعد اسپليت يونيت بعد كامپيوترمو.

دوباره اول ايميلهاي كاريم رو چك مي‌كنم بعد وبلاگهايي رو كه دوست دارم مرور مي‌كنم و بعد كارمو شروع مي‌كنم. مسؤول روابط عمومي شركتم. حتما تعجب مي‌كنيد كه پس چرا گفتم غار تنهايي! چون بيشتر كاراي من تلفني انجام مي‌شه و تو شركتي كه همه فكر مي‌كنن چه كيا و بيايي داره من تنهاي تنها همه كاراي خودمو انجام مي‌دم. رئيسم مديرعاملمونه و پرسنلي ندارم.

تنها بودن تو يه واحد البته مزاياي زيادي داره از جمله اينكه كسي پيشت نيست كه حرف و حرف كشي كنه يا حرفاي خاله زنكي بزنه يا راپرتتو بده...

و بزرگترين عيبش افسرده شدنه. به جز پرگل كه روزي چندين بار با هم صحبت مي‌كنيم. تنها دوست من اين كيبورده و اين مونيتور.

 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 13:59 توسط نارگل| |


By : Night Skin