زن سی ساله
کلاسهای آموزش افشانه ام خوب پیش میره. یه جلسه دیگه باقیمونده و بعد به اصطلاح زمان دانشجویی جلسه بعدیش ژوژمان داریم. تا حالا سه تا تاج و یه خروار گل و تل درست کردم. خانم معین افشار میگه کارام تمیز و ظریفه. این تشویق ها رو به جنگولک دوستی من اضافه کنید می بینید که روحیه ام الان در حد خداست! لحظه های شاد و رنگی و براقی رو می گذرونم و از اینکه بعد مدتها دوباره دارم ذهنم رو برای دیزاین کردن به کار می اندازم خیلی خوشحالم. تازه یکی از تل های دست سازمم فروختم! هرچند که بیشتر برای دل خودم کلاس رفتم ولی وقتی اولین کارمو و فروختم احساس خیلی جالبی داشتم. تاحالا خارج از دنیای کارمندی درآمد دیگه ای کسب نکرده بودم. با اشتیاق تمام منتظرم جلسه آخر کلاسمم بگذره تا بعد فارغ از تکلیفای کلاسی طرحای دلخواه خودمو بسازم. راستی سفارش پذیرفته می شود: انواع تل، تاج، شونه سر، شونه ها و سوزن های شینیون، دسته گل عروس، قاب عکس و ... و *کار روی لباس* چندیست خستگی تعویض گشته با درهم شکستگی این خود امید بزرگی ست نیست؟ (نمی دونم شاعرش کیه ولی من نیستم) سردرد مي گيرم (ابر و باد) پنج شنبه سوم ارديبهشت روز تولدم بود. همه خانواده به بهانه تولد من و در واقع براي شاد بودن و دور هم بودن به خونه ما اومدن درحاليكه من قرار بود اصلا خودمو تو زحمت نندازم. از چهارشنبه شب تا ظهر پنجشنبه شستم و سابيدم و خريد كردم تا نتيجه اش شد دو تا ديس سالاد الويه و 34 عدد سمبوسه و ميوه و چاي و پفك و كيك شكلاتي. ادعا كرده بودم كيك تولدم رو خودم ميپزم و ساعت 2 بعد ازظهر روز تولدم درحاليكه هنوز حموم نرفته بودم و كيك درسته نكرده بودم و بايد موهام رو هم براشينگ ميكردم و تعويض لباس و آرايش و زيور آلات و خنزل و پنزل و جنگولک و ... و مثل يه دو گوش چهارپا در گل گير كرده بودم تصميم گرفتم براي متنبه كردن خودمم كه شده كيك شكلاتي و كشمش درست كنم. هداياي بنده عبارت بود از يه پلوپز كوچيك پارس خزر ( پلوپز خودم خيلي بزرگه و به كارم نمياد) و يه آويز پشت در از بامبو و پوست نارگيل. هديه پرگل خان رو هنوز تا اين لحظه دريافت نكردم. همه حسابي رقصيدن و بهشون خوش گذشت. خدا رو صد هزار مرتبه شكر! و شدم يه زن سي و یک سال تمام! چند روزه كه تصميم گرفتم از رو كتاب مستطاب آشپزي كه نويسنده اش آقاي نجف دريابندريه و پارسال كلي پولشو داده بود كمي آشپزي كنم. براي شروع سوپ قارچ پرمايه درست كردم كه به خاطر طعم شيرينش باب ميلم نبود. ديشب خورش مرغ شاه جهاني درست كردم و فوق العاده بود. بوي شاهي كورمايي رو ميداد كه تو رستوران هندي ماهاراجه خورده بودم و با خودم فكر كردم كه از اين بعد به جاي رفتن به رستوران هاي هندي و پرداخت كلي پول يامفت خودم دست به كار بشم. حتي سر نماز داشتم فكر ميكردم (!) چطوره يه بار همه خانواده رو دعوت كنم و چند جور غذاي هندي درست كنم و بهشون منو بدم تا انتخاب كنن! غذاي هندي ديگه اي كه خيلي مورد علاقه منه پلو ماست هنديه كه تو سايت آشپز آنلاين مي تونين دستورش رو بخونيد. تا حالا سه بار درستش كردم. امروز به خانم معين افشار زنگ زدم و در مورد كلاس ساخت افشانه ها و تاجاي ژله ای باهاش صحبت كردم. با وجود اينكه هشت جلسه كلاسش مي شه چهارصد هزار تومان ولي انقدر اين مادر و دختر مشتري مدارانه و شفاف و نهادينه و دكترين و عدالت محور به فتح ع صحبت مي كردن عزممو جزم كردم كه ثبت نام كنم!! از اون گذشته پنج شیش ماهی میشه که یه ولخرجی اساسی نکردم. آی بچسبه... ((راستی اگه خواستین برین رستوران احمدبی واقع در خیابان ستارخان نرسیده به میدان توحید بدونید که اسکندرکبابش که کلی هم پزش رو می دن یه چیزی تو مایه های تاس کباب خودمونه و بلکه بدمزه تر. ولی کوفته های کبابیش خوبه به شرطی که حاضر باشین کوفته ای بخورین که گوشت چرخکرده وسطش نیمه خام و صورتی رنگه. و تازه موقعی هم که آخرین لقمه رو تو دهانتون می ذارین یه دفه مامانتون به موبایلتون زنگ بزنه و بگه برادر شوهر خواهرتون که از بچگی می شناسیدش تو چهل و خورده ای سالگی سکته کرده و مرده!! همین. گفتم که بدونین!)) خانومی رو می شناسم که بیشتر مرده تا زن درحالیکه طفلک نهایت سعیش رو می کنه تا یه زن واقعی به نظر برسه. علی رغم اینکه تلاشش رو تحسین می کنم ولی باید بگم که زنانگیش کاملا تصنعی به نظر میاد. خانومی رو می شناسم که از همه دنیا طلبکاره. حتی اگه خودش مسبب یه اشتباه باشه از دیگران طلبکاره که چرا قبلا بهش نگفتن نباید اون کار رو انجام می داده بنابراین خودش اصلا تو این ماجرا مقصر نیست. همین آدم دست بر قضا علی رغم ظاهر مغروری که داره و خودشو از خیلی ها سرتر میدونه تو دلش آتیش حسادت برپاست و مطمئنم خیلی از طلبکاری هاش از دنیا به همون عقده هایی برمی گرده که ناشی از حسادتش نسبت به دیگرانه. خانومی رو می شناسم که همیشه تو زندگیش نقش بازی می کنه. هیچ وقت نمی تونی خود واقعیش رو از بین چهره های متعددی که به خودش می گیره شناسایی کنی. وانمود می کنه که شجاعه فعاله طنازه خوش فکر و باهوشه کاراش داره برای رفتن به خارج از کشور مهیا می شه دوستان زیادی داره که کشته مرده شن و همه از ایده هایی که می ده شگفت زده می شن... البته فکر کنم واقعا آدم باهوشي باشه چون معمولا آدمهاي باهوش مي تونن اين همه نقش به خودشون بگيرن و به اين خوبي تظاهر كنن. ولي اگه كنجكاو باشي و خوب در شخصيتش دقت كني مي بيني شخصيت اصليش مثل يه خمير بي حالت ميمونه كه مي تونه به هر شكلي دربياد و هيچ ثباتي نداره. پس لازم نيست حتما يكي بچه اش بميره تا عزادار باشه. لازم نيست كسي لزوما ورشكست بشه تا داغدار بشه. لازم نيست حتما دزد به خونش بزنه، يتيم بشه، بيوه بشه .... تا احساس رنج كنه. خيلي ها هستن كه هميشه با درون خودشون درجنگند و اين درون خودشونه كه رنجشون ميده. گامهايت چه ناآگاهند شعر! و چه ناگزيرند از ورود و تنها قلب مجروح من مي داند كه در پس گامهايت چيزي تكرار مي شود : آه ! بگو ترجيع بند تو پيش از اين غزل نبوده اي ؟ (ابر و باد) به بعضي وبلاگ ها مرتب سر ميزنم چون حس ميكنم نويسنده حال و هوايي داره كه مورد پسند منه. پاي حرفهاي كسي بشيني كه فكر ميكني خصوصيات اخلاقي و طرز فكرش رو ميپسندي حس خوبيه. و شايد از اون خوبتر اينه كه حرفات رو براي كسي بزني كه برات اهميت داره و بهت اهميت ميده. اينجاست كه تو دلم ميگم كاش نويسنده اون وبلاگ هم در مورد من همينطور فكر ميكرد. كاش مي تونست خارج از دنياي مجازي دوست خوبي براي من باشه. به يكي از دوستاي دانشگاهيم هر وقت زنگ ميزنم و گله ميكنم كه چرا هيچ وقت بهم زنگ نمي زنه مي گه من كه هميشه بهت ايميل ميزنم و هميشه برات sms ميفرستم. ولي من هنوز بعد اين همه سال كه از جايگزيني دوستي هاي مجازي با دوستي هاي رو در رو ميگذره به اين شكلش عادت نكردم. هنوز برام تعريف نشده است. شايد براي همينه كه روز به روز دوستام كمتر ميشن و دوست جديدي اضافه نميشه و تنها بغض سنگيني تو دلم ميمونه كه ناشي از تمام حرفهاي نگفته به يه دوست خوبه. بعد در كمال ناباوري ميبيني اونايي كه دلت ميخواد دوستت باشن شايد حتي يه بار هم به وبلاگ تو سر نزدن و اگه سر زدن انقدر به خودشون زحمت ندادن كه يه كامنت برات بذارن. حداكثر لطفي كه ميكنن جواب دادن به كامنتت همونجا تو وبلاگ خودشونه. بعد كم كم دلسرد ميشي كه بهشون سر بزني. نه به خاطر اينكه اونا حاضر نيستن برات كامنت بذارن و به همين خاطر آمار كامنت هات بالا نمي ره. بلكه براي اينكه حس ميكني اونایی كه اينهمه بهشون اهميت ميدي هيچ اهميتي بهت نمي دن. شايد اين نوشته ام خيلي خاله زنكي به نظر بياد. شايد خيلي عوامانه باشه. شايد براي يه آدم سي ساله خيلي دير باشه اما كلاس بي خود گذاشتن براي خودم و ديگران كه به هيچ دوستي نياز ندارم به چه درد ميخوره وقتي كه به اندازه 10 سال حرف تو دلم مونده كه ديگه داره كم كم به بغض تبديل ميشه. از پنج تا چیز به شدت متنفرم: - پول نداشته باشم - پول داشته باشم ولی امکان خرج کردنش رو نداشته باشم - سرمایه ای برای روز مبادا نداشته باشم - به کسی مقروض باشم - کسی که به اون پول قرض دادم پولمو دیرتر از موعد مقرر پس بده و یا احیانا پس نده خیلی آدم پولکی ای به نظر میام نه؟ حق با شماست! من پولکی هستم ( البته دست بر قضا پولک و منجوق و ملیله هم خیلی دوست دارم!). ولی با تمام این اوصاف هیچ وقت معیار دوست داشتن ها و محبت کردنم تو زندگی پول نبوده. هرگز! اگرچه اگه عاشقانه برای کسانی که دوستشون داریم پول خرج کنیم، خیلی زیاد به ایجاد یه فضای محبت آمیز کمک کردیم. نیست؟ ديروز دشمن شمشيرش را از رو بسته بود بنابراين بعد از چهار سال من هم شمشيرم را از رو بستم. بازي تمام شد. من و دشمن در حال جنگي تمام عيار هستيم. اگرچه نمي دانم او تا حد ديگران را هم درگير جنگ كند و بر عليه من بشوراند اما من هنوز به زدن زيرآب دشمن مصمم نشده ام و ترجيح مي دم يك تنه بجنگم! سه روز با پرگل رفتیم کیش. هوا خیلی عالی بود. گشت ها خوب بود. دریا زیبا بود. و هتل ای بدک نبود. تمام اینها خوبتر بودن اگه ساعاتی پیش از ترک تهران مستاجری که تازه باهاش اجاره نامه تنظیم کرده بودم نمی گفت که می خواد قرارداد رو به هم بزنه و پولشو می خواد. اگه دو روز پس از رفتن به سفر خواهرم زنگ نمی زد و طلبشو مطالبه نمی کرد... دلم بدجوری گرفته. مسافرت کوتاهم دلمو باز نکرد. کاش موجهای دریا منو با خود برده بودن. این روزها همش با خودم تکرار می کنم: مسجد من کجاست ای ناخدای من در کدامین جزیره آن آبگیر ایمن است که راهش از هفت دریای بی زنهار می گذرد ... آنجا مرا مزاری بنا کن. (استاد احمد شاملو) وبلاگی دارم با عنوان ابروباد که در اون فقط اشعارم رو می نویسم. می خوام تعطیلش کنم و شعرهامو به همینجا منتقل کنم. من از يك پيچش گيسوان تو سرمست شدم تو تنها وقتي كه با من يكسر درپيچيدي من تو را بوييدم و عطشان شدم تو مرا بلعيدي و سير شدي تو به قلبم وارد شدي , نگهت داشتم و به رؤياهايت پرداختم من به قلبت وارد شدم، زندانيام كردي و به تنم پرداختي كاش نبودي كاش از ازل نبودي... (ابر و باد) یکی از همکاران خانوم مدتی بود که رژیم می گرفت تا چربی های شکمش به صفر برسد، درحالیکه به نظر من هیکلی بدون اضافه وزن و خیلی هم متناسب داشت. بعدا شنیدم که ایشان برای سفر به دوبی رفته. با توجه به شناختی که از ایشان دارم مطمئنم که در شهر دوبی بی حجاب و یا حتی با لباس چسبان نبوده است! و من! از دو سه ماه مانده به مراسم عروسی ام، هر روز بیشتر از روز قبل خوردم و بیشتر چاق شدم و در روز عروسی در چاق ترین وضعیت عمرم بودم با حداقل شش کیلو اضافه وزن که خیلی هم در لباس عروسی ام نمود داشت! ضمن اینکه از آنهایی نیستم که می گویند : آب هم می خورم چاق می شوم. نه خیر! بنده اعتراف می کنم که اشتهایم دو برابر قبل شده و اگرچه همچنان مثل سی سال گذشته خیلی خیلی کم بستنی و شکلات و شیرینی و کیک و هله هوله و پیتزا و ساندویچ و سس می خورم ولی شامم را بسیار شاهانه صرف می کنم. بر خلاف سی سال گذشته که در حین کار چیزی نمی خوردم، گاهی که دلم ضعف می رود بیسکوئیت نیم چاشت سلامت سق می زنم، با چای صبحانه شکر و با چای بین روزم قند می خورم. غذاهایم کمی تا قسمتی چرب است. فعالیت بدنی چندانی ندارم. و در حال حاضر از وضعیت بدنی خودم بسیار ناراحت و شرمنده ام. و از همه مهمتر، تصمیمی برای رژیم گرفتن ندارم. چون حالشو ندارم! سال پنجم دبستان دوستي داشتم كه دو ثلث هر دو باهم شاگرد اول شديم و يك ثلث با اختلاف چند صدم او اول شد و من دوم. معدلمان هم از 40/19 پايين نيامد. اوایل سال رفته بودم نیشابور دیدن پرگل. برای برگشتنم تو کوپه ویژه خواهران جا نبود بلیط عادی دادن گفتن اگه شد همونجا تو قطار كوپه تو عوض می کنن. القصه افتادم تو یه کوپه ای که سه تا آقای دیگه توش نشسته بودن! اومدم بیرون به مسئول واگن گفتم می شه جای منو عوض کنید تو کوپه من همه آقا هستن. ایشون هم با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفت: خانوم یکی از اون آقایون معاون وزیر هستن و دو تای دیگه هم همراهانشون! *شنيده بودم دكترا محرم هستن ولي نميدونستم معاونين محترم وزرا و هيات همراهشون هم محرم هستن! و بعد یادم افتاد که چقدر دلم می خواست یه سری کشورا رو می دیدم. نه که فقط ببینم بلکه حداقل یکی دو ماهی تو هر کدوم زندگی می کردم تا بیشتر با فرهنگشون آشنا بشم. کشورایی با فرهنگای قدیمی و خاص مثل روسیه، چین، ایتالیا، یونان، مصر، هند یه دفه دلم گرفت. خیلی زیاد. دلم مسافرت خواست. زنگ زدم به پرگل: من مسافرت می خوام. -الهی! ( و بعد با شیطنت آمیزترین لحنی که می تونست به خودش بگیره) بیا بریم نیشابور! و من خندیدم. و من تلخ خندیدم. برای همه اون لحظاتی که مجرد بودم و برای همه اون لحظاتی که متاهلم - رئيس جديد آمد - رئيس در باران آمد رئيس جديد آمده و چون بايد يك نفس بدود تا هرچه سريعتر بر اوضاع مسلط شود همه شركت را هم يك نفس خواهد دوانيد. اما، آيا من از اين كه حجم كارم و بيشتر از اون حجم استرسم اضافه ميشه ناراحت هستم يا نه، اين مهمه. قاعدتا بايد ناراحت باشم چون براي مني كه ديگه مجرد نيستم و بخش زيادي از مسؤوليت خونه و زندگي به دوشمه ساعت كاري طولاني اصلا جالب به نظر نمياد. و همينطور براي مني كه روزها و شرايط پرتنشي رو داشتم و كمابيش دارم دريافت يه موج استرس جديد كه معلوم نيست چقدر به درازا بكشه اصلا به صلاح نيست. اما، به خودم نويد دادم كه حجم كار بيشتر منو از نخوتي كه مثل باتلاقي منو در خودش كشيده بيرون مياره و حجم بالاي استرس كاري منو از پرداختن به ساير تنش هاي موجود بازميداره، اين مهمه. و مهم اينه كه من انتظار تغيير رو داشتم و از مدتها پيش با خودم عهد كرده بودم و خودم رو پرورش داده بودم كه بدون بدبيني و با روي باز و ذهن باز با اين تغيير مواجه بشم. و حالا اگرچه راحت نيست هويت خودم رو به رئيس بشناسونم كه بدونه تا كجا ميتونه روي من حساب كنه ولي مجبورم و همه سعي ام رو خواهم كرد. و همينطور كه در چهار سال گذشته به خودم قول داده بودم حرفهاي تلخ همكاران و زيرآب زني هاشون كمتر ناراحتم كنه و سعي كنم كه در صدد انتقام برنيام سر قولم بمونم. و ديگه اينكه دارم ميرم پيش يه مشاور. كه كمكم كنه تنشها رو راحت تر پشت سر بذارم. كه از مرز سي سالگي با وحشت كمتري عبور كنم. كه از خودم و دنيام بيشتر رضايت داشته باشم. و ديگه اينكه تصميم گرفتم، و اين مهمه. اگرچه این طرز فکر از نظر رئیس و احیانا مدیر محترم منابع انسانی کاملا پوچ و بی معنی و نادرسته ولی از نظر خودم کاملا درست درسته. و اونم اینه که باید برای همه پرسنل شرکت چه واقعا نیاز داشته باشن چه نه کلاس آموزشی در نظر گرفت. در مورد اونایی که دوره آموزشی رو برای کارشون احتیاج دارن که بحثی نیست. اما در مورد بقیه ای که خیلی هم نیاز به دیدن دوره ندارن: حداقل اتفاقی که می افته اینه که این دسته پرسنل فکر می کنن که نون خور اضافی شرکت نیستند و از صدقه سر بقیه پرسنلی که پشت سرهم آموزش می بینن و ارتقا پیدا می کنن نیست که نون می خورن. حس می کنن شرکت برای شعور اونا هم احترام قائل شده که حاضره به خاطرشون هزینه کنه و بفرستتشون کلاس که چیزای تازه یاد بگیرن. و همين حس مهم بودن و قابل اعتنا بودنه كه باعث ميشه پرسنل انگيزه بيشتري براي خوب كار كردن و بهتر كار كردن داشته باشن. ولو اينكه محتواي دوره انقدرها هم تخصصي نباشه. ضمن اینکه گذروندن ساعاتی در هفته یا در ماه در کلاس های آموزشی، علمی، فرهنگی... برای هر کارمندی یا کارگری لازمه که از رکود و نخوت و درجا زدن درش بیاره و بهش انگیزه بده که دنبال یادگرفتن مطالب تازه و نوآوری و خلاقیت باشه. و حالا من در حال گذراندن يه فرآيند انگيزشي هستم! "دوره مديريت نوين روابط عمومي" كه همين نوين بودنش منو كشته! از ديروز به مدت ٦ هفته و هفته اي يه جلسه به انگيزه بنده افزوده خواهد شد. ولو اينكه مدرس دوره بچه محل خودمان بوده باشد. (البته منظور از محل، محل كاره!) نكته جالبي كه جناب مدرس ديروز بيان كرد اين بود كه: وظيفه رفع كردن ابهامات پرسنل در هر سازماني بر عهده روابط عمومي بوده و بنابراين مدير روابط عمومي نبايد اجازه بده كه در سازمان ابهامي براي كسي باقي بمونه و جمع شدن ابهامات منجر به سرنگوني مديريت اون سازمان ميشه. و من في الحال صحيه اي بزدم و سر به بيابان هاي خيابان وليعصر گذاشتم كه آهان! پس بي خود نبود كه اين دوره را مديريت نوين نام بگذاشته اند و نوين بودن آن از همين روي است كه رفع نشدن ابهامات منجر به سرنگوني ميباشد حال آنكه از كودكي ما را آموزش و پرورش داده اند و به چشم نيز ديده ايم كه براي مديريت كردن همان به كه پرسنل نگون بخت را همواره در خماري گذاشته و سايه اي از ابهام بر سرشان بيافكنيم تا بتوانيم به طريق نيكو و احسن مديريت نماييم. و البته من اينو تو كلاس عنوان نكردم چون بدم مياد از اونايي كه با بردن بحث كلاس به حاشيه وقت كلاس رو ميگيرن و با افاضات خودشون حقوق ساير افرادي رو كه پول دادن تا در كلاس درس شركت كنن رو تضييع ميكنن. این بود انشای من. من و پرگل علي رغم مخالفتهاي خانواده من به هم رسيديم. زمان زيادي طول كشيد و تو اين مدت انواع تهمتها، زخم زبون ها، غرغرها، بدگويي ها، ناسزاها و ... تحمل كردم. جنگيدم. سخت جنگيدم و از همه وجودم مايه گذاشتم. قصد ندارم اين پست رو به اين قضيه اختصاص بدم. شايد هم هيچوقت درباره اش ننويسم. اما همه اون جنگيدن ها و اون تحمل كردن ها باعث شد كه ديگه رمق چنداني براي زندگي برام نمونه. انرژي ام تحليل بره، افسرده بشم، پرخاشگر بشم، اعصابم كش بياد و قوام در هم بشكنه. تو خلال اين درگيري ها اغلب حس ميكردم مغزم مثل سنگ پا متخلل شده و نفسم براي چندين روز سنگين ميشد. فكر نكنم پرگل همه شرايطي رو من توش بودم درك كرده باشه اگرچه خودش شاهد خيلي چيزا بود و اين باعث ميشد تو راهي كه پيش رو داشتم بيشتر احساس تنهايي كنم. نوع شغلي كه داشتم هم برام آزار دهنده بود. شايد حقوقي كه ميگرفتم بيشتر از خيلي ها در وضعيت مشابه من در ساير شركتها و سازمان ها بود اما اين راضيم نميكرد. من بيشتر از اينكه خودمو با اونا مقايسه كنم با ساير همكارا در واحدهاي مختلف شركت خودم مقايسه ميكردم و ميديدم كه حقوقم در كنار اونا ناچيزه. رئيسم با همه خوبي هايي كه داره ولي در ارتقا دادن ديگران خست به خرج ميده. به خصوص در مورد پرسنل ستادي. به نظر من طرز فكرش اينه كه پرسنل ستادي از صدقه سر پرسنل صفي و توليدي نون ميخورن و به اين فكر نميكنه كه اگه ستادي ها مثل خر از صبح تا شب دنبال كارا نباشن سنگ رو سنگ بند نميشه و توليدي در كار نخواهد بود. حالا من كه ديگه جاي خود دارم. هيچ رده و رسته اي برام تعريف نميشه. نميدونم كجاي اين سازمان جا دارم، اختياراتم چقدره، شرح وظايفم چيه، حقوقم بايد با كي مقايسه بشه، اصلا حقوقم بر چه مبنايي هست؟ من تنهام. و اين تنهايي تو محيط كار خيلي باعث افسردگي و دلمردگيم ميشه. در مورد كارم هم بيشتر از اين نميخوام بنويسم. رئيسم ديد كه كار من خيلي افت كرده. مردونگي كرد. به جاي اينكه با يه تيپا منو بياندازه بيرون بهم يه مشاور خانواده معرفي كرد. چند جلسه اي رفتم. دفتر خانوم مشاور تو كامرانيه بود و من هر بار دو ساعت طول ميكشيد كه برم و دو ساعت طول ميكشيد كه برگردم و اين خيلي خسته كننده بود. حرفاش تكراري بود مثل همه روانشناس هاي ديگه. دو تا كتاب بهم معرفي كرد كه بخونم اما به دو دليل بيشتر از ٥٠ صفحه نخوندم. اولا كه پرگل هم بايد ميخوند و اون همكاري نميكرد. دوم اينكه من افسرده تر از اين بودم كه بتونم كتاب بخونم. بعد ازم ميخواست كه تو كلاسهاي تقويت روحيه شركت كنم. ولي من نه وقتشو داشتم نه حوصلشو. بنابراين جلسات مشاوره رو رها كردم. پيش رئيسم وانمود كردم كه كلاسها خيلي موثر بوده براي اينكه اولا منو نندازه بيرون. دوما براي اينكه بهش احترام گذاشته باشم و نگم كه كلاسها يه قرون نميارزيد. از رئيس خواستم حداقل يه ماه بهم مرخصي بدون حقوق بده اما قبول نكرد. نزديكاي عروسي استرسم به آخرين حدش رسيده بود. هماهنگي برنامه هاي عروسي، خريدها، پيدا كردن خونه، جور كردن پول. دم آخري، چند روز مونده به عروسي مستاجرم هم بلند شد و پولشو ميخواست. رئيسمم گفت كه قراره از شركت بره. خداي من حس ناامني شغلي حس از دست دادن يه رئيس خوب حس داشتن يه رئيس بد. حس می کنم از درون پوشالی و پوک شدم و داخل پوستم رو پر از پوشال كرده باشن. عروسي تموم شد. مقداري از پول مستاجرم رو جور كردم. بدهي ها همه موندن و شرمندگي هاي زياد. و نبودن رئيس. و حالا من به همه دنيا اعلام ميكنم كه به شدت افسرده ام. دلم ميخواد دو سه ماهي سركار نيام و فقط استراحت كنم و خونه داري كنم و كلاس ورزش برم و كلاس يوگا برم و گلابتون دوزي كنم و خريد كنم و فيلم ببينم و مسافرت برم و استرس كار رو نداشته باشم. دلم ميخواد همه بدهي هامو بدم و پرگل همه بدهي هاشو بده و از زير بار قرض كه انقدر ازش متنفرم دربيايم. دلم ميخواد رئيس نره. دلم ميخواد بهم ترفيع بده و حداقل اون پوزيشني كه تو چارت سازماني هست و رئيس مي تونست بهم بده ولي از ترس اينكه نكنه حقوقم بالا بره بهم نداد رو بده. دلم انگيزه ميخواد. دلم اقدامات انگيزشي مي خواد. كلاس آموزشي، ماموريت، حقوق بيشتر، ترفيع،... دلم ميخواد خونم زودتر اجاره بره تا از دين مردم دربيام و به خاطر چند روز گذشتن از موعد قرار داد سكه يه پولم نكنن. دلم ميخواد بميرم. دلم ميخواد يه روز به طور خيلي اتفاقي(!) از يه بلندي پرت شم پايين و بميرم و ديگه هيچي دلم نخواد. خدايا اين آخري رو به خداييت قسم خيلي دلم ميخواد. اگه اين دل بيصاحب من اندازه يه ارزن برات مهم باشه. با اتوبوس!! برمی گردیم! با اتوبوس!! چون: ماشینمان را بنده خدایی زده نفله کرده و در تعمیرگاه به سر می برد! از یک ماه پیش اسممان را داده ایم به آژانس هواپیمایی طرف قراردادمان ولیکن هیچ پروازی جا ندارد! از دو هفته پیش اسممان را داده ایم به آژانس مسافرتی طرف قراردادمان ولیکن هیچ قطاری جا ندارد! هیچ معلوم نیست که امشب اتوبوس هم گیرمان بیاید! و اگر شوق همراهی با پرگل در دل بی صاحبمان نبود هر آینه از غم و اندوه فراوان سینه چاک می زدیم و فغان ها برمی آوردیم که ما نمی آییم و تو تنهایی به دیدار خانواده برو که در آن صورت پرگل جان هرآینه از ما گله مند می شد که تو شوق دیدار خانواده مرا در سر نداری. شايد تو اين دوره زمونه كه جنون تنوع طلبي به جون مردم افتاده باعث شده امثال من ديگه يه گونه منحصر به فرد نبوده و به صورت اپيدمي دراومده باشن. امثال مني كه عاشق پولك و منجوق و مليله شكسته و روبان و زرق و برق و پاپيون و گل و رنگ و كلن هرچي جنگولكه هستن ولي چادري هم هستن و وقتي تو خيابون و در انظار نامحرمين به سر ميبرن بسيار بر دل بيچاره و بي صاحب خودشون سرپوش ميذارن كه فغانش درنياد و وسوسه شون نكنه كه ظاهر ساده و دست كم تقريبا ساده شون رو منقوش به اين قبيل جنگولك ها كنه. شايد همه اينا باعث بشه كه شال زرد و كفش پولكي و منگوله دار نپوشم و آرايش و دست كم آرايش چنداني نكنم ولي در برابر وسوسه پوشيدن مانتوهاي رنگي رنگي و بعضا قرمز و نارنجي ناتوانم. پرگلي كه تا قبل از ازدواج مخالف جنگولك بازي و مانتوهاي رنگي رنگي من نبود حالا بعد از ازدواج تو مغازه لباس فروشي اي كه لباساي خوشگل تايلندي داره به مني كه گيج و منگول دارم به اينهمه طرح و رنگي كه در مانتوهاي زمستوني اين بوتيك وجود داره نگاه ميكنم و با ذوق يكي كه قرمز و سفيده و يكي كه آبي رنگ و پر از راه راه هاي رنگي نشونش ميدم و ميگم خوبه؟ ميگه نه اينا خوب نيست. اون سياهه هم سنگينه هم شيكه!! اونجا بهش نگفتم ولي اينجا ميگم كه اگه اومد بخونه: به نظر من تا وقتي س ي ن ه ها و ب ا س ن هاي قلمبه شده زير مانتوهاي قرمز بي حجاب ها* هست كسي با ديدن آستين قرمز لباس يه خانوم چادري كه از لباسش بيرون زده تحريك نميشه الحمدلله. * از عبارت بد حجاب استفاده نميكنم كه يه وقت به خانوماي بدحجاب برنخوره و حالا آقايون و خانوما ( از هرجناح و مسلكي جوگير نشن بيان هي در باب بي حجابي و باحجابي و متهم كردن من و متهم كردن خودشونو و متهم كردن همديگه و از اين چيزا كامنت بذارن. من يه كم از دست پرگل عصابي بودم و گفتم بلكم (!) بنويسم حالم بيتر شه. همين! رئيس من يكي از باهوش ترين آدماي دنياست: - حواس پنجگانه اش بينهايت دقيق و تيزه. با وجود اينكه سريع راه ميره و در كمتر از ١٠ ثانيه كل راهرو رو طي ميكنه تا به اتاقش برسه اما وقتي ميرسه مي دونه هر كسي دقيقا داشته چي ميگفته، چي كار ميكرده، چي ميديده، چي ميخونده، ... - پيچيده ترين محاسبات رو ذهني و در كوتاه ترين زمان ممكن انجام ميده. فرمولهاي مختلفي اعم از فرمولهاي مثلثاتي، جبر، شيمي، آمار و احتمال، حسابداري و برخي فرمولهاي من درآوردي و اختراعي تو ذهنش داره كه ابزار دستشن و هيچ مساله اي نيست كه نتونه حلش كنه. - وقتي اسناد و چكها و ... رو براي امضا براش ميبرن، دقيقا ميدونه كجاي يه سند ٥٠ صفحه اي بايد دنبال ديتاهايي باشه كه كمكش ميكنه صحت سند رو تاييد كنه. و در يك لحظه كل اشتباهات وارد بر سند رو ميبينه كه هر كدومش ميتونه مربوط به يه واحد و بنا به علل زيادي باشه كه هيچ كدومش از چشمش دور نميمونه. -در آن واحد ميتونه به چندين مساله فكر كنه و هر قضيه اي فقط بخشي از ذهنش رو درگير ميكنه و در نهايت همشونو به جواب صحيح و منطقي ميرسونه. - داده هايي رو كه دريافت ميكنه در كمترين زمان و به بهترين شكل آناليز ميكنه. - تصميم هاش هميشه درست و بهترين گزينه است. رئيس من يكي از بالاترين حافظه هاي دنيا رو داره: - اندازه٣تا كتابخونه ملي اطلاعات مختلف تو حافظش داره. - براي بازخواني اطلاعات و خاطراتش نيازي به فكر كردن نداره. - اطلاعات به صورت طبقه بندي شده در ذهنش نگهداري ميشن. - بدون اينكه فكر كنه ميتونه بهت بگه نرخ بيكاري در سال 1974 در گينه بيسائو چقدر بوده و شاخص سهام فلان شركت در سال 1350 چقدر و رهبر نهضت چي چي ايسم در سال 1536 در فلان نقطه دور افتاده زمين كي بوده. - پارسال كه رفته بودي پاتختي خواهر زاده ات بعد از ظهر مرخصي گرفته بودي پس چرا الان كه ميخواهي بري پاتختي يه خواهر زاده ديگه ات داري ظهر ميري؟ رئيس من يكي از بهترين مديراي دنياست: - با وجود تعداد زياد پرسنل ولي با هركسي مدل خودش رفتار ميكنه - بيشتر اهل تشويقه تا تنبيه - موقع تنبيه شرط انصاف رو در نظر مياره - از كار، زياد عيب جويي ميكنه اما از شخص، هرگز - تمام انرژي و توانش رو براي پيشبرد و بهتر شدن اهداف شركت ميذاره - اهل تجمل نيست. اتاقش ساده ترين اتاق مديريتيه كه تو تمام عمرم ديدم - اهل تملق گفتن و تملق شنيدن نيست - پارتي بازي نميكنه - شجاعه و از كسي حساب نميبره - قاطعه و كاري كه ميخواد بايد انجام بشه - حسي كه در پرسنل نسبت به خودش ايجاد كرده به نوعي خوف و رجاست رئيس من يكي از خوبترين آدماي دنياست: - با گذشت است - اهل افراط و تفريط نيست - دروغ نميگه - غيبت نميكنه - به فكر آينده زن و بچه اشه - با وجدانه - با شرافته - دنبال پيشرفت و ترقيه - قانعه - اعتماد به نفس بالايي داره - ميهن پرسته - آينده نگر و دورانديشه - فعاله - ساده و بي آلايشه - تميز و آراسته است - كينه اي نيست - حسود نيست - عصبي نيست - مهربونه و حالا اين آدم خوب داره ميره. داره از شركتي كه خودش بنيانشو گذاشت و طي چهار سال به ثمر رسوندش و صاحب نامش كرد مي ره. مي ره كه باز بنيان گذار شركت جديدي بشه كه قراره يكي از بزرگترين ها باشه. و من به عنوان كسي كه در طي چهار سال گذشته شاهد همه خوبي هاي اين مدير و شاهد سختي هاي اين راه بودم، به عنوان كسي كه او هم سهم كوچكي در بالندگي اين شركت داشت سوگوارم. با اينكه بيشتر از سه ماهه كه يه حدسايي ميزدم و بيشتر از يك ماهه كه رئيسم خودش به من گفته كه ميخواد بره اما باورش هنوز برام سخته. شايد فقط دو سه روز ديگه تو اين شركت باشه و بعد همه اون خوبي ها به يكباره كوچ ميكنه و ميره. تو سرمای هوای باغ هرجا که فیلمبردار به پرگل می گفت منو بغل کنه مطمئن بودم که داره با تمام وجودش بغلم می کنه و هیچ شباهتی به یه در آغوش گرفتن تصنعی بنا به درخواست فیلمبردار نداشت. اینو از نگاهش، گرمی آغوشش و حرارت دستهاش فهمیدم. روز پنجشنبه من و پرگل عروسی کردیم. دیروز با خواهرم تو ایستگاه مترو نشسته بودیم. دو تا خواهر دیگه هم کنار ما نشسته بودن. یکیشون یه دختر کوچولو داشت که تو بغلش با استرس هرچه تمام تر شیشه می خورد. از صحبتاشون معلوم بود همین که سوار مترو شدن دختر کوچولو ترسیده و گریه زاری راه انداخته. مادره داشت با لهجه شیرین ... و با شوخی و لبخند دخترشو آروم می کرد: ای بیشعور چرا گریه کردی.... چرا کوله بازی درآوردی ذلیل شده؟ ... بعد رو به من و خواهرم: از مترو می ترسه سلیطه خانوم! من و خواهرم: یه بارم یکی از فامیلای سببی داشت با پسرکوچولوش شوخی می کرد: پسر بابا... پدرسوخته بابا... عوضی بابا... دوستان توجه می کنن؟ بعضی ها چه ادبیاتی برای محبت کردن به کار می برن؟ به خصوص در مورد یه بچه! پنجشنبه شب عروسي پسر خالم تو كرمانشاه بود. اخلاق خانواده مادرم رو ميدونستم براي همين كت شلوار سبز روشني رو كه پارسال خريده بودم و تا اون روز نپوشيده بودمو با خودم بردم. و واقعا اگه يه كار خوب تو عمرم كرده باشم همين بود! تركيبي شدم از سايه سبز و رژ قرمز و كت شلوار سبز و شال سبز و زرد و چادر سبز ظريفي را هم كه سه سال پيش از بندرعباس خريده بودم( كه براي روز مبادا در كيف دستيم گذاشتم) و كفش هاي پاشنه بلند پولكي نقره اي. سالن عروسي تشكيل شده بود از يه سوله بزرگ كه با پارتيشن به دو بخش تقسيم شده بود و مقدار متنابهي صندلي بدون كاور كه دور تا دور سالن فوق بزرگ چيده شده بود و دريغ از حتي يه ميز پذيرايي كوچولو. بعد از اين عروسي بود كه فهميدم اهالي شريف كرمانشاه به جاي عبارت به صرف شيريني و شام بايد رو كارتهاي عروسي شون بنويسن به صرف خواننده و رقص و شام و رقص و رقص و رقص و رقص و حتما يه ... هم بذارن آخرش! جشن قبل از اومدن عروس و داماد با رقص دسته جمعي كردي شروع شد و به زور دست منم گرفتن كشوندن تو حلقه: كاري نداره كه اين پاتو بذار جلو بعد بذار عقب... به يه دقيقه نكشيد كه چند تا مرد اومدن از وسط سالن رد شدن منم دوان دوان خودمو رسوندم به شالم و سر كردم و ديگه از جام پا نشدم. به پرگل هم اصرار كردن و كشوندش وسط تو سالن مردونه و يه آن خبر رسيد كه نارگل خانوم كجايي كه شوهرت داره اون وسط كردي مي رقصه! الهي بميرم طفلك تا بناگوش سرخ شده بود و تا چشمش به من افتاد كلي خجالت زده شد. آخه قبلا بهش اخطار داده بودم كه بگي نگي همه رو به رقص ميارن گفته بود عمرا بتونن منو بلند كنن!! بعد نوبت به رقص فارسي رسيد. بين اون هزار نفر مهمون نميدونم حالا همه چه گيري داده بودن به من كه بيا برقص. آخه با كت اپل دار و شلوار كه نميشه رقصيد! يه دست و پايي تكون دادم و تا حواس فاميل پرت شد رفتم نشستم. عروس و داماد اومدن. پارتيشن ها كاملا باز شد و جشن رسما مختلط شد! آقايون و خانوما تا جون داشتن رقصيدن (بدون اغراق تا سرحد مرگ). به آهنگ عربي كه رسيد يكي دو تا دختر اومدن وسط و مردا با چشاي وق زده جمع شدن بودن و منتظر ديدن صحنه هاي جالب بودن! كه اون دو تا دختر درحد يه بز هم رقص عربي بلد نبودن و دلم خنك شد كه نگاه هيز اون آقايون بي نصيب موند! شام مختصر و ساده اي به ما دادن و دوباره رقص و پايكوبي شروع شد و تا پاسي از شب ادامه پيدا كرد و با رقص تانگوي عروس و داماد و تكنوي چند تا پسر جوون خاتمه پيدا كرد. موقع عروس كشون توي راه هم همه تو ماشينا زدن و رقصيدن تا رسيدن خونه داماد و دوباره اونجا يه ساعتي رقصيدن و چاي خوردن و رفتن خونه هاشون. من و مامان و پرگل كه كمترين فعاليت رو كرده بوديم مثل خرس از خستگي خوابمون برد و صبح شنيديم كه بقيه اقوام تا نزديكاي صبح نشستن و فيلماي عروسي رو كه با دوربيناي خودشون گرفته بودن نگاه ميكردن! پی نوشت: حالا به کرمانشاهی ها برنخوره هی بیان بگن ما به جز رقص هنرهای دیگه هم داریم. بله می دونم دارین. من خودمم یه نیمچه رگم کرمانشاهیه و هزار ماشااله کلی هنرمندم.با توجه به حس و حالی که این دو سه روز داشتم خواستم از زاویه رقص به این شهر نگاه کرده باشم! نميدونم مانتو مقنعه يا چادرم كدومش زير لباس پرگل رو جارختي آويزون بوده كه بوي عطرشو گرفته. از صبح تا حالا همش حس ميكنم به طور نامحسوسي داره اطرافم چرخ ميزنه. مطمئنم اگه عطرش امروز با من نبود افسردگي اين يكشنبه از پا درم مياورد. در مورد خودم به نتايجي رسيدم: آدم احساساتي اي هستم كه سعي ميكنه منطقي باشه. ملغمه اي از درون گرايي و برون گرايي هستم كه اين تعارض در همه جنبه هاي زندگيم خودشو نشون ميده احساس خوشبختي نميكنم معمولا از زندگي ناراضي هستم توقع ام از زندگي بيشتر از تلاش خودم براي كسب موفقيه مفهوم دوست داشتنو گم كردم و مدتهاست كه افسرده ام. و مدتهاست با اون چيزي كه بودم فاصله گرفتم از اين وحشتزده ام كه نكنه اينا همه به اين خاطره كه رسيدم به سي سالگي و همه اين چيزا داره بروز پيدا ميكنه. دارم برنامه اي تنظيم ميكنم كه راحت تر بتونم هم از اين شوك دربيام و هم عوارض سندروم سي سالگي رو تا جاييكه مي تونم به حداقل برسونم. به عنوان مثال: براي برگزاري مراسم ازدواجم سر تاريخ مقرر همه تلاشمو بكنم. البته شنيدم و خودمم معتقدم كه با ازدواج مشكلات حل نميشه اما همين كه نوع مشكلات عوض بشه هم خودش دلخوش كننده است! كلاس رقص ادامه تحصيل براي ارشد مطالعه ياد گرفتن هنرهاي دستي پيدا كردن يه دوست خيلي خوب كه اين مورد آخري خيلي مهمه. يكساله كه فهميدم من در ده سال گذشته دوست خوبي كه با هم تعامل داشته باشيم نداشتم و اين يكي از اصلي ترين موارديه كه حالا جلوتر از اون چيزي كه مي خوام نيستم. توجه داشته باشين كه گفتم تعامل يعني منظورم همفكري و همكاري براي پيشرفت دوطرفه است. چيزايي كه نام بردم بطور مثال بود وگرنه قطعا خيلي كارها هست كه بايد انجام بدم. شايد درست كردن شمع و گلابتون دوزي خيلي عوامانه به نظر بياد اما حتي اگه مسائلي عوامانه تر از اينا هم بتونه منو از اين وضعيت انفعالي دربياره و در مسير خوبي قرار بده ازش استقبال ميكنم. ديشب خواب ميديدم كه دارم براي خواهرم درباره سندروم سي سالگي حرف ميزنم! ميپرسيد چه جور چيزيه و من داشتم تمام اون چيزي رو كه از اينترنت پيدا كرده بودم نقل ميكردم. تمام چيزي رو كه ده هها منبع داشت و هر منبعي هزار تا منبع ديگه که از ذكرشون در اینجا ناتوانم. سندروم سی سالگی اختلال یا سندروم سی سالگی یک اختلال روحی میباشد که شباهت زیادی به افسردگی دارد شخص معمولا در یک بازه زمانی هشت ساله بیست و هشت الی سی و پنج سالگی دچار این اختلال میگردد علائم این سندروم احساس ضرر و خسران شدید و مقایسه خود با دیگر همسالان احساس اتلاف وقت احساس اتلاف عمر سرزنش کردن خود احساس پوچی بی حوصلگی شدید نا امیدی عدم توانایی لذت بردن از زندگی نگاه پوچ گرایانه به جهان و محتویاتش بالا رفتن گفتگوی درونی میل به خواب میل به خواب صبح گاهی کاهش انرژی بی اشتهایی بی تفاوتی در مسائل مهم سستی افراط و تفریط زودرنجی و گوشه گیری درمان مشاوره و آگاه کردن شخص نسبت به همگانی بودن این سندروم و تشویق به برگشتن به زندگی عادی ورزش و بازی گروهی برنامه ریزی زمان خواب و بیداری رژیم غذایی مناسب فكرشو كه ميكنم ميبينم همه علائمشو من دارم به جز بياشتهايي! با اينكه هر سال دعاي جوشن كبير رو ميخونم بازم هر بار برام تازگي داره. خدايا عظيمي و در نهايت قدرتت بر معصيت بنده هات بردباري. خدايا در انتقام و مجازات تعجيل نميكني و هنگام مجازات به كسي ظلم نميكني. الهي قديم الاحساني و لطفت عامت شامل همه بنده هاي نيكوكار و بدكردارت ميشه و رحمت خاصت چقدر در نظر بنده هاي خاصت شيرينه. بارخدايا تو نوري و روشنايي هر نوري و ميان هر بنده و قبلش حائلي. خدايا پادشاهي، و سلطنتت مستولي اما جز تو كدوم پادشاهيه كه بگه اگر بندگانم ميدانستند كه چه اندازه مشتاق آنهايم هرآينه از شوق جان ميسپردند. الهي و ربي جز تو من كه را دارم كه در مواقع اضطرار و تنگي به او پناه برم. الغوث الغوت خلصنا من النار يارب... هميشه دلم مي خواست قبل از رسيدن به سي سالگي خيلي كارهاي مهم تو زندگيم كرده باشم و به اصطلاح به جايي رسيده باشم. تو رشته اي كه دوستش داشتم ليسانس گرفتم، تو شغلي كه دوستش نداشتم به جاهاي مهمي رسيدم، با كسي كه دوستش داشتم عقد كردم و تو شرايطي كه دوستش ندارم دارم زندگي ميكنم( بگذريم از اونايي كه از دل آدم خبر ندارن و به همين وضعيتم غبطه ميخورن). و حالا رسيدم به سي سالگي سني كه هميشه ازش وحشت داشتم و معتقد بودم سي سالگي پايان جوونيه و اول راه پيريه. و حالا ميبينم خيلي از كارهايي رو كه ميخواستم انجام ندادم و وقت انجامشون ديگه سر اومده. حالا من يه انسان متاهل سي ساله ام كه غافلگير شده يه انسان متاهل سي ساله وحشتزده كه زودتر از اونچه كه فكرشو ميكرد به اول راه پير شدن رسيد بدون اينكه آمادگيشون داشته باشه بدون هرگونه آمادگي روحي، معنوي، اجتماعي و فرهنگي! و اما داستان كيف پول گنده چرمي از اين قراره كه: ٤سال و اندي پيش كه تو يه شركت اعتباري كار ميكردم و يكي از شركتهاي زيرمجموعه مون طبقه پايين ساختمون خودمون بود كارپردازي داشت كه اقوامش توليد كننده كيف چرمي بودن و هر وقت منو ميديد ميگفت خانم فلاني هروقت كيف خواستي بگو كه از توليدي برات با قيمت مناسب بگيرم. كيف پولي داشتم از بلاد چين كه خيلي راحت و كاربردي بود ولي زود از ريخت افتاد. يه روز بهش گفتم كيفي مثل اين داريد گفت نداريم ولي مثلشو ميسازيم. رفت تا سه ماه بعد كه من كل جريان رو فراموش كرده بود ديدم خوشحال و خندون اومد و گفت كه از روي اين كيف زده و كلي هم تو بازار ازش استقبال شده و يه دونه هم براي من آورد. هرچي گفتم چند گفت قابل شما رو نداره. فكر كردم لابد به پاس اينكه اينهمه از رو مدل كيف من فروش كردن اينو اشانتيون بهم داده ولي بازم غيرتم قبول نكرد و روزهاي آتي در مورد قيمتش ميپرسيدم كه هر بار ميگفت حالا باشه. القصه كارپرداز مزبور از اون شركت رفت و بنده موندم كه اي دل غافل ديدي پول كيفو ندادم. به منشيشون سپردم كه اگه ديديش بگو من پول كيفو بهش بدم. يه روز ديدم داخليم زنگ زد و آقاي ناصراني تلفنچي از همه جا بي خبر شركت پشت خط بود که آقاي فلاني گفته خانوم فلانی ١٢٠٠٠ تومان به من بدهكاره. من روم نميشه ازش بگيرم. شما ازش بگير من ميام ميبرم!!!! و تن صداش هم همچين يه جوري ميشنگيد كه يعني بله. منو ميگي مثل يه بمب منفجر شدم و هرچي فرياد بايد سر اون كارپرداز احمق ميكشيدم سر ناصراني بيچاره كشيدم كه اون فلان فلان شده رو ٥ ماه دارم بهش ميگم بيا پول كيفتو بگير امروز و فردا ميكنه و غر و غميش مياد حالا اومده ... بيچاره ناصراني داشت پشت تلفن سكته ميكرد. مديرعاملمون از اتاق پريده بود بيرون با چشاي گرد شده هاج و واج منو نگاه ميكرد (بيچاره تا اون موقع اون روي سگ منو نديده بود). خلاصه از اون روز ما تو اون شركت جلال و جبروتي پيدا كرديم كه بيا و ببين.
و دكتر مي گويد
همه از اعصاب است
معده درد مي گيرم
و باز از اعصاب است
گرسنه مي شوم
تشنه مي شوم
بي خواب مي شوم
خواب آلوده مي شوم
و از همه بدتر
تيك عصبي مي گيرم
و دكتر مي گويد
همه از اعصاب است
دكتر تيك " همه از اعصاب است" گرفته
دكتر برايم آرام بخش مي نويسد
و دكتر نمي داند
هنوز علم آنقدر پيشرفت نكرده
كه ربات جاي آدم را بگيرد
هه هه هه
چه برسد به اينكه
قرص جاي آدم ها را بگيرد
و اگر روزي علم آنقدر پيشرفت كرد
ترجيح مي دهم
خودم را به يك قرص
تبديل كنم
و اگر بيشتر پيشرفت كرد
شايد دلم بخواهد
كه خودم را
به يك ميتوكندري
تبديل كنم
تا بحال نشنيده ام
كه يك ميتوكندري
تيك عصبي داشته باشد.
من درس نميخواندم و شاگرد اول ميشدم. او به شدت درس مي خواند و شاگرد اول ميشد.
بعد مدرسه هايمان از هم جدا شد. من همچنان به درس نخواندن ادامه دادم ولي ديگر هرگز شاگرد اول نشدم.
او همچنان به خرخواندن ادامه داد و هميشه شاگرد اول شد.
هر دو رياضي فيزيك خوانديم. من كنكور هنر دادم و طراحي صنعتي دانشگاه آزاد تهران مركزي قبول شدم.
او كنكور رياضي داد و مهندسي هوافضاي دانشگاه صنعتي شريف قبول شد.
من مسؤول دفتر مديرعامل و مسؤول روابط عمومي شدم.
او را نميدانم اما مطمئنم جايي دارد روي سيستم هاي پيشرفته هوافضا تحقيق ميكند.
من ناراحتم و احساس شكست ميكنم.
او را نميدانم اما مطمئنم شاد است و احساس پيروزي ميكند.
چادري هستم اما به رنگ سياه معتقد نيستم.
![]()
| Design By : Night Skin |
