تبليغاتX
زن سی ساله


زن سی ساله

از پنجشنبه شب تا يكشنبه عصر من و پرگل ميزبان خانواده پرگل بوديم. پدر و مادر و خواهر و برادرها و زن داداش و برادرزاده كوچولوي پرگل.

همشون آدماي خوبي هستن. از بودن كنارشون احساس خيلي خوبي داشتم. پرگلم خيلي خوشحال بود.

خداروشكر همه چي خيلي خوب گذشت. به جز مراكز خريد كه از شدت شلوغي در حال تركيدن بودن!

تو اين مدت ماكاروني و خورش كرفس و خورش قرمه سبزي و كشك بادمجون و مرغ بريون با سبزيجات پختم. مادرشوهرم كه خودش آخر دست پخته خيلي خوشش اومده بود و هم به پرگل هم به برادرشوهرم حسابي تعريف دست پخت منو كرده بود و اينكه من خيلي جسارت دارم و غذاهاي جديد و غذاهاي سنتي فراموش شده رو هم درست مي كنم!! چم دونم والله!

هميشه دلم مي خواد مهمونام با اشتها غذا بخورن و از ديدن اينكه چند مرتبه غذا بكشن و با لذت غذا بخورن به وجد ميام و تمام خستگيم در ميره.

خواهر پرگل مونده تهران. قراره براش وقت دكتر بگيريم.

امشب عروسي خواهر دوستمه. اگه خواهر پرگل باهام بياد ميرم. اگه نياد منم مجبورم نرم و بمونم خونه پيشش.

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:43 توسط نارگل| |

 

۱۶ آبان اولین سالگرد ازدواج من و پرگل بود.

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:44 توسط نارگل|

 

عصر يكشنبه با حالتي نزار به خانه مي رسم. قرار است پرگل بيايد و برويم دكتر. پرگل در ترافيك گير مي كند و تا ساعت 30/6 نمي رسد. خودم را افتان و خيزان به مطب مي رسانم. منشي اش مي گويد كه از اين ساعت ديگر مريض جديد پذيرش نمي كند و بدون توجه به حال و روزم مرا به سادگي پس مي زند.

براي لحظه اي هنگ مي كنم. بالاخره تصميم مي گيرم هرطور شده به مطب دكتر ديگري كه مي دانم دكتر قابلي است برسانم. دربست مي گيرم و وقتي مي رسم چهار نفر جلوتر از من نشسته اند و پرگل هنوز نيامده. مريض اول كه مي رود ديگر تقريبا رو به موتم. همه بدنم درد مي كند. ريه ام عفونت كرده و به غليان آمده. سينه ام خس خس مي كند. سرفه امانم را بريده. از شدت سرفه تمام مسير گلويم خراشيده و دردناك شده. تبم بالاست. سرگيجه دارم و موقع راه رفتن تعادلم را از دست مي دهم. كل ناحيه شكمي ام درد عجيبي دارد. گرسنه ام اما در عين حال حالت تهوع دارم. و بدتر از همه وحشتي است كه از اين درد قديمي دارم. از سرفه هاي بي پايان و زجرآور كه خواب و بيداري را بر من حرام مي كند. از شدت وحشت و بدبختي گريه ام مي گيرد. مريض دوم كه مي رود پرگل مي آيد.هر مريضي كه داخل مي رود 20 تا 25 دقيقه طول مي كشد. نوبت به ما مي رسد.

مانده ام چگونه در قالب چند جمله حالم را براي دكتر تشريح كنم كه دردم را به درستي بشناسد بلكه با همان نسخه اول خوب شوم و داروهاي بي استفاده برايم تجويز نكند. از فكر آن سرفه هاي هولناك با چشماني اشكبار و وحشتزده و دهاني خشك شده تند تند جملاتي مي گويم.دكتر تبم را اندازه مي گيرد. گويا خودش هم از وخامت حال من جا خورده است. به جاي آرام كردنم يكسره مي گويد تبت خيلي بالاست. اوضاعت اصلا خوب نيست...

سه روز برايم مرخصي مي نويسد. دو تا از آمپولها را كه مي زنم با همان لباس با صورت روي تخت مي افتم و پتو را روي سرم مي كشم. بعد از يك ساعت پرگل برايم آبميوه و داروهايم را مي آورد. كمي بهتر مي شوم. از شب تا صبح يكسره خيس از عرق مي شوم و از خواب مي پرم. نيم ساعت سرفه مي كنم و دوباره به خواب مي روم. تصميم گرفته ام صبح سري به شركت بزنم اما در توانم نيست. در طي روز سرفه ها و تب و بدن دردم بهتر مي شود اما ريه هايم از غليان باز نمي ايستد. كلي تماس هاي كاري برقرار مي كنم. اين شب بدتر از شب قبل مي گذرد. فردا از ساعت يك ربع به هشت تلفن هاي كاري شروع مي شود. با ببخشيد شما حالتان خوب نيست مزاحم مي شوم شروع مي شود و با يك سوال احمقانه تمام مي شود. بعد از هر تلفني 10 دقيقه سرفه مي كنم. يكي از آقايان پيغام داده اند اگر وكالتنامه اي كه در اتاقم هست را جوري به بانك نرسانم بيايند و در اتاقم را با ديناميت باز كنند! كليد ها را محكم لاي روزنامه چسبكاري مي كنم و به دست آژانس مي دهم. به داخل خانه كه برمي گردم وضعم دوباره به اولين شب بيماري ام برمي گردد.

به پرگل زنگ مي زنم كه بيايد و به دادم برسد. بدون اطلاع من به برادرم زنگ مي زند. برادرم مي آيد دوباره مي رويم و دو تا آمپول ديگر مي زنم. جسم داغانم را به خانه مادرم مي برد و جلوي شومينه به خواب مي روم. باز خيس از عرق مي شوم. باز كابوس مي بينم. كابوس شركت را. از خواب مي پرم. تصميم مي گيرم روز سوم از مرخصي ام را اداره باشم و به هر كسي كه حالم را مي پرسد بگويم كه بهترم. و نگويم كه همچنان تبم بالاست و به مدد آمپولهاي كورتن سرفه هايم را تسكين داده ام و از غليان سينه ام هم چيزي نگويم چون همه اين روزها فقط از آنفولانزا سر مي آورند. و به جز آنفولانزا هيچ بيماري ديگري را مستحق مرخصي گرفتن نمي دانند.

و در آخر بايد از آبدارچي فهميده مان تشكر كنم كه فقط او بود كه در اين دو روز زنگ نزد تا بپرسد كه مي تواند روي ميز مرا پس از انفجار با ديناميت دستمال بكشد يا نه.

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 12:38 توسط نارگل| |

 

از بدحسابی متنفرم. بد حساب کسیه که از خط قرمزهای من عبور می کنه.

هر چی نسبت اون فرد بد حساب به من نزدیکتر باشه میزان تنفرمم از ازش بیشتر می شه.

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10:24 توسط نارگل| |

 

هر وقت که محموله ها می رسن شرکت مثه بارانداز می شه. پر از کانتینر و کامیون وجرثقیل و لیفتراک و کارتنای بزرگ بزرگ. و پر از آدم که همه جا پراکنده ان. حس جالبیه. گاهی وایمیستم پشت پنجره و برای چند دقیقه نگاشون می کنم.

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 8:35 توسط نارگل| |

 

دو روز پیش بطور اتفاقی شنیدم که امکانی برای بچه ها مهیا شده که بتونن وام ۲ میلیونی بگیرن. قصد گرفتن وام نداشتم ولی از سر کنجکاوی پیگیر شدم دیدم یکی از خانومای مالیچی هماهنگ کننده قضیه است. گفت خیلی وقته اعلام شده مگه شما خبر نداشتی. می گم نه! می گه به همه بچه ها ایمیل زدم به شما مگه نزدم. می گم نه! می گه لابد چون فکر می کردم وضع شما خوبه بهت خبر ندادم!

و بعد در ادامه می گه حتی بعضی مدیرا برای خودشونم ثبت نام کردن!

خدایا شکرت که وضع من از مابقی مدیرا و پرسنل شرکت بهتره و خودم خبر ندارم!

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 9:27 توسط نارگل| |

 

ديشب فيلم Green card رو مي ديدم. رفتاراي برونته خيلي شبيه مريم بود. دلم براي مريم بي معرفت خيلي تنگ شده. ولي اين دليل نميشه بهش زنگ بزنم.

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:5 توسط نارگل| |

 

اين خانوم كارشو تو شركت از كارشناسي شروع كرده و در حال حاضر دو تا مديريتو به عهده داره كه از مهمترين و پرکارترين مديريتهاي شركته. با توجه به سختگيري ها و خساست هاي رئيس قديم و با توجه به عوض شدن سه تا مديرعامل سير تكاملي اين خانم عزيز كاملا نشون دهنده قابليت ها و تلاش هاي ايشونه.

از چهار پنج سال پيش كه مي شناسمش تو هر سمتي كه بوده و هر كاري كه به عهده اش گذاشتن به خوبي انجام داده. دانشش رو داشته و از تمام توانش مايه گذاشته.

و تازه مسؤوليتها و مشغله ها ريز و درشت كاري ديگه اي ام داره. ضمن اينكه بايد تو وقت غير اداري جوابگوي تلفناي گاه و بيگاه همكارا هم باشه.

آدم بي ادعاييه. خوش برخورده. تميز و آراسته است. خوش قوله. عصبي نيست. معمولا تو رفتارش فراز و فرود نداره. به ارزشهاي اخلاقي و مذهبي ديگران احترام مي ذاره. انعطاف پذيره. آستانه تحملش بالاست. وجدان كاري داره. سريعه. با دقته. با هوشه. بهره وريش بالاست و تو ساعت اداري نه وقت كم مياره نه وقت زيادي داره كه به بطالت بگذرونه.

معمولا سخته باور كنيم خانومايي با همه مشخصات بالا داراي عواطف رقيقي باشن و يا تمام و كمال به وظايفشون تو خونه هم رسيدگي كنن ولي جالبه بدونيد كه ايشون با عشق ازدواج كرده و انقدر رو عشقش پابرجاس كه به قول خودش شوهرش رو از بچه اش بيشتر دوست داره. چيزي كه شايد تو مادرا كمتر صدق مي كنه.

ضمن اينكه تو چند تا عكسي كه تاحالا ازش ديدم برق زدن خونه و زندگيش از تميزي كاملا مشهوده. الان كه خودمم متاهل شدم مي فهمم چقد براي يه زن كارمند سخته كه خونه شو هميشه براق نگه داره (براي اونايي كه نمي دونن مي گم كه برق زدن خونه چيزيه فراي تميزي.)

 تازه مسؤوليت پسرك شيطونش هم هست. و من از بين گفته هاش متوجه شدم كه خيلي خوب داره وظايف مادرانه ش رو انجام مي ده و هيچ كدوم از كارايي كه داره باعث نميشه كه براي پسركش كم بذاره. اين روزا براي اينكه بتونه به مهد عادتش بده هر روز كمي مرخصي مي گيره مي ره بچه رو از مهد تحويل مي گيره مي ذاره پيش مامان بزرگش بعد دوباره اين همه راهو مي كوبه مياد شركت. فكرشو بكن!

تو هفت سال سابقه كاري اي كه داشتم به جز رئيس قديم و اين خانوم مدير هيچ كس ديگه اي رو نديدم كه تا اين حد ويژگي هاي مثبت و قابل تحسين داشته باشه. جاي تعجبم نداره. آدمايي با اين همه ويژگي مثبت واقعا استثنا هستن و من اين شانس رو داشتم كه با دوتاشون سالها كار كنم.

از رئيس قديم مصادف با رفتنش نوشتم. سوگواری اما از اين خانوم به معناي واقعي مدير الان مي نويسم نه بعد از رفتنش( از شركت منظورمه. اميدوارم عمرش دارز باشه) كه نگين هر كي ميره عزيز مي شه.

اگرچه بعيد مي دونم كه ايشون بخواد از شركت بره اما بهرحال با اين اوضاع و احوال قمر در عقرب ديگه هيچكس از آينده اش مطمئن نيست. شايدم من رفتني شدم و ديگه هرگز نتونستم از اين همه خوبي تجليل كنم.

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 16:6 توسط نارگل| |

 

از صبح تا حالا این دومین باریه که تو مراسم تودیع مدیرامون شرکت می کنم. انقد سردرد دارم که احساس می کنم تو یه روز دو تا مراسم ختمو پشت سر گذاشتم.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:35 توسط نارگل| |

 

از کوچیکی با ترانه های داریوش عجین بودم. اکثر کاراش به نظرم قابل تحسینه. صداش، متن ترانه ها، آهنگا. همه چی بی نقصه. و اینکه خودش چه جور آدمی باشه این دیگه به من شنونده ارتباطی نداره.

حالا برعکس من، پرگل از داریوش متنفره. نمی دونم چرا. وقتی ازش می پرسم می گه چرت و پرت می خونه. به نظر من که " از این چراغ مردگی از این بلا سوختم از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن" خیلی قشنگتره تا یه زن ۶۰ ساله (که کاملا از صداش مشخصه) با یه لحن هوس آلود بخونه " شب منتظرم باش لب پنجره بنشین ..."

در هر حال اینم برای خودش معظلیه! چون تمام زمزمه های گاه و بیگاه من ترانه های داریوشه که همیشه با اه اه و اعتراض پرگل همراهه.

 

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 16:54 توسط نارگل| |

 

یعنی در عرض کمتر از دو هفته هیات مدیره قبلی پکید و منحل شد و هیات مدیره جدید به همراه مدیرعامل جدید انتخاب شدن.

یعنی در عرض یک سال و نیم گذشته این سومین مدیرعاملیه که من داشتم!

و کلی یعنی های دیگه که اسرار شرکت محسوب می شه و حتی برای شمایی که اسم شرکت ما رو نمی دونی فاش نمی کنم. جون شما راه نداره. این تن بمیره راه نداره به مولا.

بدجوری نگرانم. برای همه بچه ها. معمولا تو اینجور موقعیتا دشمنای داخلی فرصت پیدا می کنن ضربه های کاری و مهلکی به بقیه وارد کنن. این به مراتب خطرناکتر از سیاست گذاریای کلان هیات مدیره ست.

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 14:57 توسط نارگل| |

 

ظاهرا هر وقت مجالی برای مسافرت دست می ده باید اخباری بشنوم که تا مغز استخونم تیر بکشه.

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 13:59 توسط نارگل| |

 

دیشب برای اولین بار یکی از تاجهای دست سازمو به یه آرایشگاه فروختم!

امشب و فردا شب عروس دارن. مطمئنم که برای هر دوشون استفاده می کنن.

دو تا حس خوب دارم: یکی اینکه می بینم دیگران چیزی رو استفاده می کنن که من خلقش کردم.

و دیگه اینکه دارم کسب درآمدو به شیوه ای غیر از کارمندی تجربه می کنم.

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 9:12 توسط نارگل| |

 

یکشنبه عروسی خواهر زاده ام بود (پسره). تاج سر و دسته گل عروسو من درست کردم. از نظر خودم خیلی قشنگ شده بود ولی وقتی دیگران همه و خود عروس اونقد از دست ساختای من تعریف کردن دیگه حسابی خوش خوشانم شد. کدوم آدم نرمالی هست که وقتی کارش رو خوب انجام می ده و ازش تعریف می شه بدش بیاد؟

یه خواهرزاده کوچولو دارم که قند و نبات خاله شه. دو سال و هفت ماهشه حدودا. سر شام نشسته بود بین من و مامانش و بلبل زبونی می کرد:

بزرگ شدم داماد می شم. بعد می ریم با عروس نوشابه می خوریم!

من چی می تونستم بگم جز اینکه قربون صدقه اش برم و تو دلم آرزو کنم کاش دنیای ما آدم بزرگا هم به همین سادگی بود.

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 14:51 توسط نارگل| |

 

رانندگیو اول با پیکان و بعد با پراید تجربه کردم.

اما دووم نياوردم. شايد به ظاهرم نياد اما رانندگي انقدر خسته ام مي كنه كه ترجيح مي دم پياده يا با آژانس برم اما ماشين برندارم. فرمون سفت پيكان و پرايد هميشه منو از كت و كول مي انداخت. بازوهام و شونه هام درد مي گرفت و براي يه پارك كردن ساده انقدر عرق مي ريختم كه لباسم خيس خيس مي شد.

با گرفتن كلاژ و ترمز مداوم پاهام درد مي گرفت و ضعف مي رفت.

با آردي پرگل مشكل شونه و بازوهام حل شد اما مشكل پاهام نه. دو ساله كه ديگه رانندگي نمي كنم.

دلم يه ماشين فرمون هيدروليك دنده اتوماتيك جمع و جور مي خواد. يه ماشين تو مايه هاي ياريس يا 206 تيپ 6(خوبيه ياريس اينه كه كم مصرفم هست). اهم و في الاهم كه مي كنم مي بينم اگه پول به قدر كافي هم پس انداز كنم بازم نبايد براي ماشين هزينه كنم. نمي دونم چي كار كنم. ولي اينروزا خيلي تو كف داشتن يه ماشينم كه باهام مهربون باشه.

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 11:47 توسط نارگل| |

 

کلاسهای آموزش افشانه ام خوب پیش میره. یه جلسه دیگه باقیمونده و بعد به اصطلاح زمان دانشجویی جلسه بعدیش ژوژمان داریم.

تا حالا سه تا تاج و یه خروار گل و تل درست کردم. خانم معین افشار میگه کارام تمیز و ظریفه. این تشویق ها رو به جنگولک دوستی من اضافه کنید می بینید که روحیه ام الان در حد خداست!

لحظه های شاد و رنگی و براقی رو می گذرونم و از اینکه بعد مدتها دوباره دارم ذهنم رو برای دیزاین کردن به کار می اندازم خیلی خوشحالم.

تازه یکی از تل های دست سازمم فروختم!

هرچند که بیشتر برای دل خودم  کلاس رفتم ولی وقتی اولین کارمو و فروختم احساس خیلی جالبی داشتم. تاحالا خارج از دنیای کارمندی درآمد دیگه ای کسب نکرده بودم.

با اشتیاق تمام منتظرم جلسه آخر کلاسمم بگذره تا بعد فارغ از تکلیفای کلاسی طرحای دلخواه خودمو بسازم.

راستی سفارش پذیرفته می شود:

انواع تل، تاج، شونه سر، شونه ها و سوزن های شینیون، دسته گل عروس، قاب عکس و ...

و    *کار روی لباس*

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 15:9 توسط نارگل| |

 

چندیست خستگی

تعویض گشته با

درهم شکستگی

این خود

امید بزرگی ست

نیست؟

 

(نمی دونم شاعرش کیه ولی من نیستم)

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 19:6 توسط نارگل| |

 

سردرد مي گيرم
و دكتر مي گويد
همه از اعصاب است
معده درد مي گيرم
و باز از اعصاب است
گرسنه مي شوم
تشنه مي شوم
بي خواب مي شوم
خواب آلوده مي شوم
و از همه بدتر
تيك عصبي مي گيرم
و دكتر مي گويد
همه از اعصاب است
دكتر تيك " همه از اعصاب است" گرفته
دكتر برايم آرام بخش مي نويسد
و دكتر نمي داند
هنوز علم آنقدر پيشرفت نكرده
 كه ربات جاي آدم را بگيرد
چه برسد به اينكه
قرص جاي آدم ها را بگيرد
و اگر روزي علم آنقدر پيشرفت كرد
ترجيح مي دهم
خودم را به يك قرص
تبديل كنم
و اگر بيشتر پيشرفت كرد
شايد دلم بخواهد
كه خودم را
به يك ميتوكندري
تبديل كنم
تا بحال نشنيده ام
كه يك ميتوكندري
تيك عصبي داشته باشد.

(ابر و باد)

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 17:43 توسط نارگل| |

پنج شنبه سوم ارديبهشت روز تولدم بود. همه خانواده به بهانه تولد من و در واقع براي شاد بودن و دور هم بودن به خونه ما اومدن درحاليكه من قرار بود اصلا خودمو تو زحمت نندازم.

از چهارشنبه شب تا ظهر پنجشنبه شستم و سابيدم و خريد كردم تا نتيجه اش شد دو تا ديس سالاد الويه و 34 عدد سمبوسه و ميوه و چاي و پفك و كيك شكلاتي.

ادعا كرده بودم كيك تولدم رو خودم مي‌پزم و ساعت 2 بعد ازظهر روز تولدم درحاليكه هنوز حموم نرفته بودم و كيك درسته نكرده بودم و بايد موهام رو هم براشينگ مي‌كردم و تعويض لباس و آرايش و زيور آلات و خنزل و پنزل و جنگولک و ... و مثل يه دو گوش چهارپا در گل گير كرده بودم تصميم گرفتم براي متنبه كردن خودمم كه شده كيك شكلاتي و كشمش درست كنم.

هداياي بنده عبارت بود از يه پلوپز كوچيك پارس خزر ( پلوپز خودم خيلي بزرگه و به كارم نمياد) و يه آويز پشت در از بامبو و پوست نارگيل. هديه پرگل خان رو هنوز تا اين لحظه دريافت نكردم.

همه حسابي رقصيدن و بهشون خوش گذشت. خدا رو صد هزار مرتبه شكر!

 

و شدم يه زن سي و یک سال تمام!

 

چند روزه كه تصميم گرفتم از رو كتاب مستطاب آشپزي كه نويسنده اش آقاي نجف دريابندريه و پارسال كلي پولشو داده بود كمي آشپزي كنم. براي شروع سوپ قارچ پرمايه درست كردم كه به خاطر طعم شيرينش باب ميلم نبود. ديشب خورش مرغ شاه جهاني درست كردم و فوق العاده بود. بوي شاهي كورمايي رو مي‌داد كه تو رستوران هندي ماهاراجه خورده بودم و با خودم فكر كردم كه از اين بعد به جاي رفتن به رستوران هاي هندي و پرداخت كلي پول يامفت خودم دست به كار بشم. حتي سر نماز داشتم فكر مي‌كردم (!) چطوره يه بار همه خانواده رو دعوت كنم و چند جور غذاي هندي درست كنم و بهشون منو بدم تا انتخاب كنن!

غذاي هندي ديگه اي كه خيلي مورد علاقه منه پلو ماست هنديه كه تو سايت آشپز آنلاين مي تونين دستورش رو بخونيد. تا حالا سه بار درستش كردم.

امروز به خانم معين افشار زنگ زدم و در مورد كلاس ساخت افشانه ها و تاجاي ژله ای باهاش صحبت كردم. با وجود اينكه هشت جلسه كلاسش مي شه چهارصد هزار تومان ولي انقدر اين مادر و دختر مشتري مدارانه و شفاف و نهادينه و دكترين و عدالت محور به فتح ع صحبت مي كردن عزممو جزم كردم كه ثبت نام كنم!!

از اون گذشته پنج شیش ماهی میشه که یه ولخرجی اساسی نکردم. آی بچسبه...

 

((راستی اگه خواستین برین رستوران احمدبی واقع در خیابان ستارخان نرسیده به میدان توحید بدونید که اسکندرکبابش که کلی هم پزش رو می دن یه چیزی تو مایه های تاس کباب خودمونه و بلکه بدمزه تر. ولی کوفته های کبابیش خوبه به شرطی که حاضر باشین کوفته ای بخورین که گوشت چرخکرده وسطش نیمه خام و صورتی رنگه))

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 13:27 توسط نارگل| |

 

خانومی رو می شناسم که بیشتر مرده تا زن درحالیکه طفلک نهایت سعیش رو می کنه تا یه زن واقعی به نظر برسه. علی رغم اینکه تلاشش رو تحسین می کنم ولی باید بگم که زنانگیش کاملا تصنعی به نظر میاد.

خانومی رو می شناسم که از همه دنیا طلبکاره. حتی اگه خودش مسبب یه اشتباه باشه از دیگران طلبکاره که چرا قبلا بهش نگفتن نباید اون کار رو انجام می داده بنابراین خودش اصلا تو این ماجرا مقصر نیست. همین آدم دست بر قضا علی رغم ظاهر مغروری که داره و خودشو از خیلی ها سرتر میدونه تو دلش آتیش حسادت برپاست و مطمئنم خیلی از طلبکاری هاش از دنیا به همون عقده هایی برمی گرده که ناشی از حسادتش نسبت به دیگرانه.

خانومی رو می شناسم که همیشه تو زندگیش نقش بازی می کنه. هیچ وقت نمی تونی خود واقعیش رو از بین چهره های متعددی که به خودش می گیره شناسایی کنی. وانمود می کنه که شجاعه فعاله طنازه خوش فکر و باهوشه کاراش داره برای رفتن به خارج از کشور مهیا می شه دوستان زیادی داره که کشته مرده شن و همه از ایده هایی که می ده شگفت زده می شن... البته فکر کنم واقعا آدم باهوشي باشه چون معمولا آدمهاي باهوش مي تونن اين همه نقش به خودشون بگيرن و به اين خوبي تظاهر كنن. ولي اگه كنجكاو باشي و خوب در شخصيتش دقت كني مي بيني شخصيت اصليش مثل يه خمير بي حالت مي‌مونه كه مي تونه به هر شكلي دربياد و هيچ ثباتي نداره.

لازم نيست حتما يكي خدایی نکرده مصیبتی سرش بیاد تا احساس رنج كنه.

خيلي ها هستن كه هميشه با درون خودشون درجنگند و اين درون خودشونه كه رنجشون مي‌ده.

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 9:6 توسط نارگل| |

 

گامهايت چه ناآگاهند شعر!

و چه ناگزيرند از ورود

و تنها قلب مجروح من مي داند

كه در پس گامهايت چيزي تكرار مي شود :

آه !

بگو ترجيع بند

تو پيش از اين غزل نبوده اي ؟

(ابر و باد)

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 16:26 توسط نارگل| |

به بعضي وبلاگ ها مرتب سر مي‌زنم چون حس مي‌كنم نويسنده حال و هوايي داره كه مورد پسند منه. پاي حرفهاي كسي بشيني كه فكر مي‌كني خصوصيات اخلاقي و طرز فكرش رو مي‌پسندي حس خوبيه. و شايد از اون خوبتر اينه كه حرفات رو براي كسي بزني كه برات اهميت داره و بهت اهميت مي‌ده. اينجاست كه تو دلم مي‌گم كاش نويسنده اون وبلاگ هم در مورد من همينطور فكر مي‌كرد. كاش مي تونست خارج از دنياي مجازي دوست خوبي براي من باشه.

به يكي از دوستاي دانشگاهيم هر وقت زنگ مي‌زنم و گله مي‌كنم كه چرا هيچ وقت بهم زنگ نمي زنه مي گه من كه هميشه بهت ايميل مي‌زنم و هميشه برات sms مي‌فرستم.

ولي من هنوز بعد اين همه سال كه از جايگزيني دوستي هاي مجازي با دوستي هاي رو در رو مي‌گذره به اين شكلش عادت نكردم. هنوز برام تعريف نشده است. شايد براي همينه كه روز به روز دوستام كمتر مي‌شن و دوست جديدي اضافه نمي‌شه و تنها بغض سنگيني تو دلم مي‌مونه كه ناشي از تمام حرفهاي نگفته به يه دوست خوبه.

بعد در كمال ناباوري مي‌بيني اونايي كه دلت مي‌خواد دوستت باشن شايد حتي يه بار هم به وبلاگ تو سر نزدن و اگه سر زدن انقدر به خودشون زحمت ندادن كه يه كامنت برات بذارن. حداكثر لطفي كه مي‌كنن جواب دادن به كامنتت همونجا تو وبلاگ خودشونه.

بعد كم كم دلسرد مي‌شي كه بهشون سر بزني. نه به خاطر اينكه اونا حاضر نيستن برات كامنت بذارن و به همين خاطر آمار كامنت هات بالا نمي ره. بلكه براي اينكه حس مي‌كني اونایی كه اينهمه بهشون اهميت مي‌دي هيچ اهميتي بهت نمي دن.

 

شايد اين نوشته ام خيلي خاله زنكي به نظر بياد. شايد خيلي عوامانه باشه. شايد براي يه آدم سي ساله خيلي دير باشه اما كلاس بي خود گذاشتن براي خودم و ديگران كه به هيچ دوستي نياز ندارم به چه درد مي‌خوره وقتي كه به اندازه 10 سال حرف تو دلم مونده كه ديگه داره كم كم به بغض تبديل مي‌شه.

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 14:55 توسط نارگل| |

 

از پنج تا چیز به شدت متنفرم:

- پول نداشته باشم

- پول داشته باشم ولی امکان خرج کردنش رو نداشته باشم

- سرمایه ای برای روز مبادا نداشته باشم

- به کسی مقروض باشم

- کسی که به اون پول قرض دادم پولمو دیرتر از موعد مقرر پس بده و یا احیانا پس نده

خیلی آدم پولکی ای به نظر میام نه؟ حق با شماست! من پولکی هستم ( البته دست بر قضا پولک و منجوق و ملیله هم خیلی دوست دارم!).

ولی با تمام این اوصاف هیچ وقت معیار دوست داشتن ها و محبت کردنم تو زندگی پول نبوده. هرگز!

اگرچه اگه عاشقانه برای کسانی که دوستشون داریم پول خرج کنیم، خیلی زیاد به ایجاد یه فضای محبت آمیز کمک کردیم. نیست؟

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 17:27 توسط نارگل| |

 

ديروز دشمن شمشيرش را از رو بسته بود بنابراين بعد از چهار سال من هم شمشيرم را از رو بستم. بازي تمام شد. من و دشمن در حال جنگي تمام عيار هستيم. اگرچه نمي دانم او تا حد ديگران را هم درگير جنگ كند و بر عليه من بشوراند اما من هنوز به زدن زيرآب دشمن مصمم نشده ام و ترجيح مي دم يك تنه بجنگم!

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 14:28 توسط نارگل| |

 

سه روز با پرگل رفتیم کیش. هوا خیلی عالی بود. گشت ها خوب بود. دریا زیبا بود. و هتل ای بدک نبود.

تمام اینها خوبتر بودن اگه ساعاتی پیش از ترک تهران مستاجری که تازه باهاش اجاره نامه تنظیم کرده بودم نمی گفت که می خواد قرارداد رو به هم بزنه و پولشو می خواد. اگه دو روز پس از رفتن به سفر خواهرم زنگ نمی زد و طلبشو مطالبه نمی کرد...

دلم بدجوری گرفته. مسافرت کوتاهم دلمو باز نکرد. کاش موجای دریا منو با خودشون برده بودن.

این روزها همش با خودم تکرار می کنم:

مسجد من کجاست ای ناخدای من

در کدامین جزیره آن آبگیر ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار می گذرد

...

آنجا مرا مزاری بنا کن.

 

(استاد احمد شاملو)

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 15:15 توسط نارگل| |

 

وبلاگی دارم با عنوان ابروباد که در اون فقط اشعارم رو می نویسم. می خوام تعطیلش کنم و شعرهامو به همینجا منتقل کنم.

 

 

من از يك پيچش گيسوان تو

سرمست شدم

تو تنها وقتي كه با من يكسر درپيچيدي

من تو را بوييدم و عطشان شدم

تو مرا بلعيدي و سير شدي

تو به قلبم وارد شدي ,

 نگهت داشتم و به رؤياهايت پرداختم

من به قلبت وارد شدم،

 زنداني‌ام كردي و به تنم پرداختي

كاش نبودي

كاش از ازل نبودي...

(ابر و باد)

 

 

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 14:39 توسط نارگل| |

 

یکی از همکاران خانوم مدتی بود که رژیم می گرفت تا چربی های شکمش به صفر برسد، درحالیکه به نظر من هیکلی بدون اضافه وزن و خیلی هم متناسب داشت. بعدا شنیدم که ایشان برای سفر به دوبی رفته. با توجه به شناختی که از ایشان دارم مطمئنم که در شهر دوبی بی حجاب و یا حتی با لباس چسبان نبوده است!

و من! از دو سه ماه مانده به مراسم عروسی ام، هر روز بیشتر  از روز قبل خوردم و بیشتر چاق شدم و در روز عروسی در چاق ترین وضعیت عمرم بودم با حداقل شش کیلو اضافه وزن که خیلی هم در لباس عروسی ام نمود داشت!

ضمن اینکه از آنهایی نیستم که می گویند : آب هم می خورم چاق می شوم.

نه خیر! بنده اعتراف می کنم که اشتهایم دو برابر قبل شده و اگرچه همچنان مثل سی سال گذشته خیلی خیلی کم بستنی و شکلات و شیرینی و کیک و هله هوله و پیتزا و ساندویچ و سس می خورم ولی شامم را بسیار شاهانه صرف می کنم. بر خلاف سی سال گذشته که در حین کار چیزی نمی خوردم، گاهی که دلم ضعف می رود بیسکوئیت نیم چاشت سلامت سق می زنم، با چای صبحانه شکر و با چای بین روزم قند می خورم. غذاهایم کمی تا قسمتی چرب است. فعالیت بدنی چندانی ندارم.

و در حال حاضر از وضعیت بدنی خودم بسیار ناراحت و شرمنده ام.

و از همه مهمتر، تصمیمی برای رژیم گرفتن ندارم.

چون حالشو ندارم!

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 16:13 توسط نارگل| |

 

سال پنجم دبستان دوستي داشتم كه دو ثلث هر دو باهم شاگرد اول شديم و يك ثلث با اختلاف چند صدم او اول ‌شد و من دوم. معدلمان هم از 40/19 پايين نيامد.
من درس نمي‌خواندم و شاگرد اول مي‌شدم. او به شدت درس مي خواند و شاگرد اول مي‌شد.
بعد مدرسه هايمان از هم جدا شد. من همچنان به درس نخواندن ادامه دادم ولي ديگر از اول دبیرستان به بعد هرگز شاگرد اول نشدم.
او همچنان به خرخواندن ادامه داد و هميشه شاگرد اول شد.
هر دو رياضي فيزيك خوانديم. من كنكور هنر دادم و طراحي صنعتي دانشگاه آزاد تهران مركزي قبول شدم.
او كنكور رياضي داد و مهندسي هوافضاي دانشگاه صنعتي شريف قبول شد.
من مسؤول دفتر مديرعامل و مسؤول روابط عمومي شدم.
او را نمي‌دانم اما مطمئنم جايي دارد روي سيستم هاي پيشرفته هوافضا تحقيق مي‌كند.
من ناراحتم و احساس شكست مي‌كنم.
او را نمي‌دانم اما مطمئنم شاد است و احساس پيروزي مي‌كند.

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 9:34 توسط نارگل| |

 

اوایل سال رفته بودم نیشابور دیدن پرگل. برای برگشتنم تو کوپه ویژه خواهران جا نبود بلیط عادی دادن گفتن اگه شد همونجا تو قطار كوپه تو عوض می کنن.

القصه افتادم تو یه کوپه ای که سه تا آقای دیگه توش نشسته بودن!

اومدم بیرون به مسئول واگن گفتم می شه جای منو عوض کنید تو کوپه من همه آقا هستن. ایشون هم با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفت:

خانوم یکی از اون آقایون معاون وزیر هستن و دو تای دیگه هم همراهانشون!

و من:

(انگار معاون وزیر بودن مرد بودنو نقض می کنه.)

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 12:1 توسط نارگل| |

امروز شنیدم یکی از همکارا می خواد بره یکی از کشورای اروپایی مسافرت. همکارایی تو ذهنم اومدن که رفته بودن کشورای خارجی: آلمان، نروژ، هند، مالزی، دوبی، چین، ترکیه، فرانسه، استرالیا...

و بعد یادم افتاد که چقدر دلم می خواست یه سری کشورا رو می دیدم. نه که فقط ببینم بلکه حداقل یکی دو ماهی تو هر کدوم زندگی می کردم تا بیشتر با فرهنگشون آشنا بشم.

کشورایی با فرهنگای قدیمی و خاص مثل روسیه، چین، ایتالیا، یونان، مصر، هند

یه دفه دلم گرفت. خیلی زیاد.

دلم مسافرت خواست. زنگ زدم به پرگل: من مسافرت می خوام.

-الهی! ( و بعد با شیطنت آمیزترین لحنی که می تونست به خودش بگیره) بیا بریم نیشابور!

و من خندیدم. و من تلخ خندیدم.

برای همه اون لحظاتی که مجرد بودم

و برای همه اون لحظاتی که متاهلم

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 15:54 توسط نارگل| |


By : Night Skin