تبليغاتX
زن سی ساله


زن سی ساله


بنده فعلا نیستم...

نوشته شده در پنجشنبه 9 دی1389ساعت 12:1 توسط نارگل| |

هر ماه محرم مي شود عده اي زن روس**پي بزك كرده لابه لاي هياهوي عزاداري و سينه زني دنبال مشتري اند. تعدادشان آنقدر زياد است كه با تعجب فكر مي كنم: يعني محله ما اينقدر روس**پي دارد؟!!

اما از محلات ديگر كه رد مي شوم مي بينم وضع همه جا يكسان است. و بعد بيشتر تعجب مي كنم: يعني تهران اينقدر روس**پي دارد؟!!

بي خود نياييد لغوز بار من كنيد. راستش هر چه فكر مي كنم نمي توانم به اين نتيجه برسم اينهايي كه خود را در شبهاي عزاي امام حسين اينطور بزك كرده اند و ما**تحتشان را بيرون انداخته اند دختركان معصومي باشند كه صرفا دارند جواني مي كنند!

نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت 13:32 توسط نارگل| |

١٦ آبان دومين سالگرد ازدواج من و پرگل بود.

اگه دير اومدم براي اين بود كه حس نوشتن نداشتم وگرنه احساسات برقرار بود، كادوها رد و بدل شد، ژله قلبي و ناز مخصوص سالگرد ازدواج درست شد و خورده شد ...

هديه پرگل به من گوشواره حلقه اي آويز دار و قلاب داري از طلاي سفيد بود كه گوشهامو اذيت نكنه.

هر وقت پرگل هديه اي برام مي خره كه فكري پشتشه و به علاقه و نيازمندي هاي من توجه كرده خيلي برام لذت بخشه: مثه عينك آفتابيم، مثه گوشي موبايلم و مثه همين گوشواره.

ابي ترانه اي داره كه وصف حال ماست و براي دومين سالگرد ازدواجمون مناسب ترين چيزيه كه وقتي پرگل خوابيده و صداي نفساي آروم و شمرده اش مياد مي تونم تقديمش كنم:

تو را نگاه مي كنم كه خفته اي كنار من

پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من

تو را نگاه مي كنم كه ديدني ترين تويي

و از تو حرف مي زنم كه گفتني ترين تويي


نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت 12:26 توسط نارگل| |


وقتي هزارتوي يك شعر در آينه پيداست

شعر را بسرايم

يا تماشا كنم؟

(ابر و باد)

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 11:58 توسط نارگل| |


١٤٠٠ سال پيش مردم كوفه يا به وعده زر و سيم دين به دنيا فروختند يا با ارعاب و تهديد در ذلت خانه هاي خود پنهان شدند. و با حجت هاي خداوند يا جنگيدند يا تنهايشان گذاشتند.

مردم بدبخت عراق را كه نشان مي دهد خيلي ها ( آخر ايراني ها يا خيلي دلرحمند يا خيلي فراموشكار) دلشان مي لزرد و اشكشان جاري مي شود بر مظلوميت مردم بي پناه عراق! من اما با خشم نگاهشان مي كنم و ته دلم خنك مي شود از اينهمه بلايي كه دچارش شده اند به عوض آن هشت سال. مادرم مي گويد آخر اينها شيعه هستند... خواهرم مي گويد آخر اينها را به زور به جنگ مي آوردند. گورهاي دست جمعي كه از شيعيان كشف مي شود نشان مي دهد چگونه صدام دودمان كساني را به جنگ نمي آمدند يا ساز مخالف مي زدند به باد مي داده. اين حرفها اما براي من نه دليل مي شود نه بهانه. شيعه اي كه به زور به جنگ آمده باشد نمي تواند فاجعه ١٢٠ شهيد فكه را به بار بياورد. مي تواند؟ اين همان امتحاني است كه خدا ١٤٠٠ سال پيش هم چندين بار عراقيان را به آن آزمود. آنجا امتحان را باختند و اينجا نيز.

ظاهرا خداوند قرار است بارها و بارها آنها را با همين آزمون امتحان نمايد و آنها نيز قرار است هر بار بازنده و رفوزه و سرافكنده باشند. ننگ بر آنها باد و ذلتشان مستدام.

نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت 8:59 توسط نارگل| |


انقدر در اين دستورهاي غذايي از ادويه پلويي تعريف كردند و به ريختن ادويه پلويي داخل پلوهاي مخلوط سفارش كردند كه رفتم و يك شيشه خريدم.

داخل لوبياپلو ريختم بدمزه شد.

داخل عدس پلو بدمزه شد.

داخل ته چين مرغ بدمزه شد.

مانده ام اين ادويه پلويي داخل چه كوفتي خوشمزه مي شود.

نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 10:50 توسط نارگل| |


پس از اينكه جاهل بازي و كلفت كردن گردن و صدا به همت تلاش شش هفت ساله فيلمنامه نويسان و كارگردانهاي تلويزيوني و سينمايي در فرهنگ سينمايي ما نهادينه شد حالا چند وقتي است شاهد سعي وافر اصحاب سينما و سيما در بدعت گذاري نوع خاصي از ديالوگ هستيم.

من نمي دانم اين طرز صحبت اسم خاصي دارد يا نه ولي از مشخصات آن مي توان به اين موارد اشاره كرد:

تكه پراني، عوض شدن جاي فعل و فاعل و مفعول و مسند و مسند اليه، استفاده از ضرب المثلهاي متعدد به خصوص ضرب المثلهاي مهجور و فراموش شده در فرهنگ ايراني، لغوز بار هم كردن، با كنايه و در پرده حرف زدن، مزه پراني، استفاده از واژه هاي جاهلانه، استفاده از واژه هاي ثقيل و مهجور كه در محاورات روزمره كاربرد ندارند...

و به اينها بالا و پايين بردن صدا، درانيدن چشم و كلا body language هاي اغراق شده را هم اضافه كنيد.

ضمن اينكه به سبب استفاده از ضرب المثل هاي متعدد و در پرده صحبت كردن، ديالوگها بسيار طولاني مي‌گردند.

نمونه هاي اخيرش را مي توانيد در فيلم محاكمه در خيابان و سريالهاي زير هشت و جراحت كه اينروزها در حال پخش است مشاهده كنيد.

واما ما مخاطبان هم بدون اينكه كسي نظرمان را بپرسد اين روزها در ماراتوني كه كارگردانان و نويسندگان در اين سبك ديالوگ نويسي به راه انداخته اند اسيريم.

نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 11:23 توسط نارگل| |


از نظر من كه از نظر اقتصادي تقريبا آدم متوسطي به حساب مي آيم غذا خوردن در رستوران ها و فست فودها كلا از سه حالت خارج نيست:

١- غذاي بسيار با كيفيت و در حجم مناسبي مي خوريد اما مبلغ دريافتي از شما بسيار بالاست و شما معتقديد با اينكه همه چيز خوب بوده اما باز هم به اين قيمت نجومي نمي ارزد.

٢- غذاي بسيار بي كيفيتي مي خوريد ( كه حجمش مي تواند كم يا زياد باشد) و مبلغ دريافتي از شما پايين است و شما معتقديد كاش گول قيمت پايين آن رستوران را نمي خورديد و غذاي به اين بي كيفيتي را به حلق خودتان نمي ريختيد.

٣-غذاي بسيار بي كيفيتي مي خوريد ( كه حجمش باز مي تواند كم يا زياد باشد) و مبلغ دريافتي از شما بالاست كه اين قاعدتا بدترين حالت است و شما در دل فحش خوا.. و ما... نثار طرف مي كنيد.

همانطور كه مي بينيد در كليه اين حالات احساس نهايي شما يكي است: احساس زيان و پشيماني

البته بسيار معدود رستورانهايي هم هستند كه غذاي خوب را با قيمت مناسب عرضه مي كنند و آنقدر تعدادشان انگشت شمار است كه اصلا به دسته بندي نمي آيند و بايد در زندگي آدم بسيار خوش شانسي باشيد كه يكي از اينها به طور اتفاقي به تورتان بخورد. و بعد كه آنجا را براي دفعات بعدي نشانه مي كنيد، مي رويد و مي بينيد كه مديريتش عوض شده و دوباره دچار يكي از همان سه حالت بالا مي شويد. :-)


نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 13:44 توسط نارگل| |

راستش نمي دانم اين روزها كه همه يا اين طرفي هستند يا آن طرفي من كدام طرفي هستم.

نمي دانم به كسي كه نظام جمهوري اسلامي ايران را قبول دارد و مي پسندد اما انواع و اقسام فريبكاري ها و بي عدالتي ها و بي قانوني هايي كه به نام اسلام مي شود را قبول ندارد چه مي گويند.

به كسي كه اصل ولايت فقيه و رهبر را قبول دارد اما عملكرد بسياري از دولتمردان را قبول ندارد .

به كسي كه سعي مي كند اصول ديني را رعايت نمايد اما معتقد است بسياري از قوانين قضايي كشور به خصوص در خصوص زنان نه برگرفته از آيين اسلام كه برگرفته از دوران جاهلي است.

به كسي كه مصلحت اسلام را قبول دارد اما معتقد است چيزي به نام مصل*حت نظ*ام بي معني است. زيرا اگر نظام ما كاملا اسلامي است پس ديگر چه نيازي به ظهور امام زمان (ع) است.يعني وقتي نزد حضرت علي (ع) مي روند و مي گويند بيا و بنا به مصلحت فعلا با معاويه سازش كن سازش نمي كند ولو اينكه بينشان جنگ در بگيرد ولو اينكه تعداد زيادي كشته شوند ولو اينكه خودش و همه خاندانش در همين راه شهيد شوند. زيرا مساله اثبات حقانيت و مصلحت اسلام در بين است.

به كسي كه در دوران جنگ و بعد از جنگ به عنوان يك خردسال و يك نوجوان محروميت زياد كشيده است. پول تو جيبي اش را در قلك هاي نارنجكي شكل به جبهه ها فرستاده است. هر روز صبح سر صف براي سلامتي دولتمردان كشورش دعا خوانده است. مجروح شدن برادر و دامادهايش را ديده و پريشاني و تنهايي خواهرانش را در دوري همسرانشان. گريه هاي پدر از نگراني براي پسر در روزهاي عمليات. تابوتهاي مزين به پرچم كشور كه هر روز ( بدون اغراق هر روز حداقل يكي) با شعار اين گل پرپر از كجا آمده در مقابل ديدگانش دور امامزاده چرخ خورده اند و رفته اند ( اين لحظه ها خيلي تلخند. هيچ وقت در خاطرم كهنه نمي شوند). رنج هاي مادرم از تنهايي در صف نفت و گاز. فرار برادر مجروح ١٧ ساله ام از بيمارستان براي اينكه نامش در ليست مجروحان ثبت نشود و سهميه اي برايش قائل نشوند!

از اينها نام مي برم براي اينكه بگويم با اينكه مديون كشورم نيستم و بلكه اين كشور است كه خيلي چيزها به من و خانواده ام بدهكار است اما هنوز هم جانم را در راه حفظ استقلالش مي دهم و جز عدالت و استقلال چيزي به عنوان طلبم نمي خواهم.

معقتدم كه ايرادات نظام بايد رفع شود نه اينكه اصلش را زير سوال ببرند.

از هيچ كسي نمي پذيرم اگر مواخذه ام كند چرا دولتمردان را زير سوال مي برم. اين حق من است عملكرد رئيس* جمهورها و نمايندگان * مجل*س را كه با راي مردم به روي كار مي آيند زير سوال ببرم و از بي عدالتي ها شكوه كنم.

و از هيچ كسي هم نمي پذيرم به نام انتقاد مملكتش را به بيراهه ببرد. از كسي كه انتقادش از سر از دست دادن اعتقادش باشد.

خلاصه نمي دانم به كسي مثل من چه مي گويند اما مي دانم كه خيلي خسته هستم. مي دانم كه به ستوه آمده ام و خانه ويرانه ام نه مرا از گزند در امان مي دارد نه مي توانم به دست نااهل بسپارمش.

اين روزها خيلي زياد احساس مي كنم امام زمان بايد حتما بيايد. بايد خيلي خيلي زود بيايد.

نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 14:36 توسط نارگل|


نمي دانم كسي در دنيا هست كه به اندازه من عاشق خواهرزاده هاي كوچولويش باشد؟

نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 10:17 توسط نارگل| |


بر خلاف فوتبال كه در اين سالها جز باخت و بي آبرويي و هدر رفتن وقت و هزينه چيزي براي مردم نداشته، در خيلي از زمينه هاي ديگر ورزشي، ورزشكاران خوب درخشيده اند و براي مملكت افتخار آفرين بوده اند. ضمن اينكه از همه شان تشكر مي كنم و خداقوت مي گويم اين را هم بگويم كه اصلا و ابدا راضي نيستم يك ريال از پول بيت المال كه سهم منم درش هست براي فوتبال صرف شود. چه براي تيم هاي دولتي و چه براي تيم ملي. خواسته ام اين است كه فوتبال به طور كامل به بخش خصوصي و مردم واگذار شود. بعد مردم وقتي ببينند پولهايي كه به عنوان سهام باشگاه ها خريدند دارد به جاي ارتقاي فوتبال صرف گنده كردن يك سري هيكل بي ارزش مي شود آن وقت ساكت نمي نشينند و پدرشان را درمي آورند. آن وقت جرات دارند لابي كنند، ناز كنند، قهر كنند، با مربي كل بگذارند، به جام جهاني نروند...

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 10:2 توسط نارگل| |


در زندگي ام تابحال دو زن پليد ديده ام.

بر خلاف خوبي و بدي كه مي تواند نسبي باشد پليدي اصلا نسبي نيست. 

پليدها صرف نظر از بدي هاي گوناگونشان در چند چيز مشتركند:

بويي از عواطف انساني نبرده اند

سنگلدل و بي رحمند

براي همه بدي مي خواهند

براي هيچ كس خوبي نمي خواهند

و بدتر از همه اينكه از بدي هايشان لذت مي برند و آنرا زرنگي مي دانند.

خدا را شكر مي كنم كه هيچ كدام از اين زنان پليد فرزند دختر ندارند و پليديشان را با خود به گور خواهند برد.

نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت 11:17 توسط نارگل| |


در دوراني كه من نوجوان و حتي دبيرستاني بودم اكثريت با خانمهاي چادري بود. حالا كار ندارم كه به واسطه شناخت چادر سر مي كردند يا به اجبار خانواده يا به خاطر جبر فرهنگي حاكم بر شهرشان يا...

و خانمهاي مانتويي نه آرايششان به شكل الان بود نه پوششان، و نه اغلب اينقدر سك*سي بودند.

مانتوها اكثرا بلند و گشاد بود. مردم جوراب پايشان مي كردند ولو نازك و روسري ها انقدر رنگي رنگي و كوتاه نبود. اين همه زلم زيمبا و بدلي جات و لوازم تزئيني هم نبود. مدل موها و رنگ موهاساده بود. خيلي مي خواستند خفن باشند روي موي مشكي مش بلوند سوزني مي كردند يا موهايشان را شرابي مي كردند (كه البته شرابي كردن خيلي دل و جرئت مي خواست چون احتمال اينكه با بعضي زن ها اشتباه گرفته شوند بود!) خلاصه اينكه هيچ چيز آن موقع به الان شبيه نبود الا؟ اگر گفتيد؟

آن موقع آقايان( ببينيد در اين پاراگراف منظورم از آقايان، برخي مردان مريض احوال چشم هيز منظور دار است كه براي جلوگيري از تكرار اين كلمات ناخوشايند به ذكر كلمه آقايان اكتفا مي شود پس لطفا جوگير نشويد) زنان چادري و زنان مانتويي زمان خودشان را ديد مي زدند و هيچ زني از دستشان در امان نبود ولو اينكه با گوني خودش را استتار كرده باشد ولو اينكه پوشيه زده باشد. الان هم كه مملكت گل و بلبل شده و بلبلان رنگ به رنگ در هر كوي و برزني خودنمايي مي كنند باز هم آقايان مشغول ديد زدنند. و اين همان شباهتي است كه گفتم. شايد نوجوانان و تين ايجرها نفهمند من چه مي گويم اما كساني كه سن و سال من و بيشتر دارند مي دانند كه منظورم چيست. آقاجان مخلص كلام اينكه آقايان در هر برهه اي از تاريخ رسالت خود را كه همانا ديد زدن و ايجاد آزار و اذيت براي زنان مي باشد انجام داده اند چه زماني كه همه چادر به سر بودند چه حالا كه ...

بنده به شخصه طرفدار نوعي حجاب نسبي و همگاني در جامعه هستم و طرفدار اين نظريه كه بگذاريم هر كسي هر جور كه دلش مي خواهد بگردد (يكي با حجاب، يكي بدون حجاب، يكي لخ*ت) نيستم.

ضمنا قبول دارم كه عموما اميال جن*سي در آقايان بسيار بيشتر از خانم هاست و طبعا كنترل آن سخت تر اما قطعا آقايان هم به عنوان يك انسان اگر بخواهند! مي توانند روي غرايزشان كنترل بيشتري داشته باشند.

و حرف آخر:

آقاجان تا وقتي كه تقوي الهي و پرهيز از نگاه ناروا و كنترل اميال و غرايز در بين آقايان با آموزش و امر به معروف و نهي از منكر رواج داده نشود و تا وقتي كه منظور از جامعه اسلامي زن اسلامي و مرد اسلامي نبوده و زن اسلامي و مرد جاهلي باشد وضع همين است. خلاص.

نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 11:0 توسط نارگل| |


چندين ماه پيش به محض اينكه مبارزه با زمين خواري به صورت جدي تري مطرح شد و چند زمين خوار بزرگ هم شناسايي شدند قانوني در مج*لس تصويب شد تقريبا به اين مضمون كه اراضي منابع طبيعي كه قبلا يك بار سابقه كشت و كار داشته اند را مي توان براي استفاده طولاني مدت به مردم اجاره داد!

قضيه از در راهشان نمي دادند از ديوار پريدند همين است.

و حالا منظورشان از مردم چيست و استفاده طولاني مدت به واقع چند سال خواهد بود (احتمالا تا ابد) و آيا زمين هايي كه اجاره داده مي شوند سابقه كشت و كار داشته اند و مبلغ اجاره چقدر و در نهايت زمين مذبور كي به نامه مستاجر سند خواهد خورد الله اعلم.

و حالا خبري كه اين روزها نقل بسياري از رسا*نه هاست: معاون اول رئيس* جم*هور ابلاغ كرد: شرايط و دستورالعمل نحوه كار كارمندان در خانه!!

البته كه بسيار ساده لوحي است اگر كسي تصور كند منظور به واقع كارمندان بينوا مي باشند. و صد البته بسيار ساده لوحانه تر است اگر فكر كنيم آقاياني كه از اين طرح بهره مي برند واقعا در خانه مي نشينند و كار خلق الله را رتق و فتق مي كنند. بلكه فرصت خوبي است كه آقايان همان چند ساعت كذايي را كه در هفته در محل كارشان حاضر مي شدند هم نيايند و به كار و بار شخصي و تجارت ها و زد و بندهاي پرسودشان بپردازند. حيف نيست آن همه استعداد كه مي تواند در راه زد و بند صرف شود در اداره ها پشت ميزهاي بي وفاي مديريتي تلف گردد؟

از اين دسته قوانين كه به نام مردم و به كام نامردم تصويب مي شود زياد است. در واقع آنقدر از اين بي*شرف* بازي ها ديده ام كه فكر مي كنم هيچ قانوني تصويب نمي شود مگر نفع عده اي از آقايان در آن باشد.

آنقدر از اين وضع خسته ام كه دلم مي خواهد سرم را به ديوار بكوبم. اگر چه نارضايتي هاي من باعث نمي شود پشت سر يك سري آدم معلوم الحال راه بيفتم و حرفهاي صد من يك غاز سر بدهم.

نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 8:26 توسط نارگل| |


ديشب خواب علمي تخيلي مي ديدم!

خواب مي ديدم يك گروه دانشمند در يك آزمايشگاه استخري ساخته اند كه اگه بخواهيم طي الارض كنيم مي توانيم از آن استفاده كنيم. در نگاه اول استخري شيشه اي است كه آب درونش رنگ آبي زيبايي دارد. داخلش كه مي روي مي بيني كه آب نيست. مايع شفافي است كه غلظت بسيار بالايي دارد. كف استخر پر از اجساد عريان است. اجسادي كه آن پايين هستند به واسطه اينكه بخشي از وجودشان با دنياي غير مادي هنوز در ارتباط است از طريق انتقال انرژي ما به هم آنرا تقويت كرده و ما را از آن طريق به جاي مورد نظرمان در ينگه دنيا مي رسانند. اين استخر هنوز مراحل تحقيقاتيش را مي گذراند و ريسك استفاده از آن بالاست. به عنوان مثال ممكن است يكي از اجساد انرژي دريافت كرده از ما را به جاي آنكه به ديگري منتقل كند پيش خودش نگه دارد و به سطحي از هوشياري برسد كه بتواند به ما آسيب بزند و يا اجساد آخري كه سطح انژري بالاتري دريافت مي كنند ممكن است كل انژري را نگه داشته خودشان را به زندگي برگردانند و ما از بين رفته و به يكي از اجساد كف استخر تبديل شويم!

در حال كشف و شهود بودم كه پرگل براي نماز بيدارم كرد.

نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 8:38 توسط نارگل| |

خداييش بعد از اينكه فهميديد " تربيت نسوان " اسم يك پيش دبستاني و دبستان دخترانه است به چه نتيجه اي مي رسيد؟

شما هم مثل من فكر نمي كنيد كه يك بابايي از گور درآمده اسمي روي اين مدرسه گذاشته و دوباره به گورش برگشته؟

نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 14:38 توسط نارگل| |


وصف حالمو تو وبلاگي با اين آدرس پيدا كردم!

مرا اینگونه بر ذهنت تصور کن : کمی خسته ,
کمی تنها , کمی از فکر ها رفته, کمی دلتنگ,
کمی از کوره در رفته , کمی از مرز ها رانده ,
کمی شادم , کمی غمگین


و البته بايد اضافه كنم: كمي نگران، كمي با ترس، كمي با تشويق، كمي كرخت، كمي مايوس، ...


ولي از همين اينا اونچيزي بيشتر باعث عذابم مي شه وانمود كردنه:

كه كمي پر انرژي، كمي دلزنده، كمي مراقب اوضاع، كمي مشرف بر مرزها، كمي خوشحال، كمي اميدوار، كمي علاقمند به زندگي، بدون كمي بغض در گلو، بدون كمي خشم، كمي راضي...

نوشته شده در شنبه 8 خرداد1389ساعت 12:13 توسط نارگل| |


اسكارلت هميشه وقتي احساس تنهايي مي كرد، وقتي مي خواست چيزهاي ناراحت كننده را فراموش كند و وقتي مي خواست آرامش پيدا كند، برندي مي نوشيد.

با اينكه آن كتاب را در سالهاي دبيرستان خوانده ام اما اين نكته را هيچ وقت فراموش نكرده ام. شايد چون هر از چند گاهي من هم دلم خواسته چيزي مثل برندي داشتم تا برايم شادي و گرما و سرخوشي و فراموشي به همراه بياورد.

اگر مرد بودم تا بحال حتما برندي را امتحان كرده بودم!

نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 15:38 توسط نارگل| |


از بين همه آنهايي كه در طول چند سال گذشته از شركت رفته اند فقط جاي يك نفر اصلا خالي نيست.

و اگر فكر كرده ايد آن يك نفر همان دشمني است كه قبلا با من در جنگ بود سخت در اشتباهيد. حتي رفتن آن دشمن هم مرا ناراحت كرد و به حالش دلم سوخت.

نه! رفتن اين يكي دست بر قضا دلم را قدري هم خنك كرد. مي دانيد ...


نوشته شده در شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 10:31 توسط نارگل| |

 

گاهی فروشنده با اینکه می داند جنسش را گران فروخته است در آخر به خریدار می گوید "راضی باشید".

این راضی باشید یعنی اینکه می خواهد گران فروشی خودش را با کسب رضایت از خریدار حلال کند.

حالا قضیه حسابهای قرض الحسنه بانکها هم چیزی در همین مایه هاست.

چند وقتی است که همه بانکها دارند از شعارهای جالبی برای تبلیغ سپرده های قرض الحسنه استفاده می کنند از جمله:

با یه نیت خیر و قشنگ ...

نیت خیر پیش خدا پنهان نمیمونه...

هيچ نيت خيري بي جواب نمي مونه...

اين شعارها يعني شمايي كه داريد پولتان را مفت مفت به بانك مي دهيد و بانك اين پولها را مفت مفت به بعضي ها مي دهد كه هيچ وقت هم قرار نيست آنرا به بانك برگردانند بياييد نيت خير كنيد بگذاريد اين پولها راحت از گلوي وام دهندگان و وام گيرندگان كلان پايين برود و در اين دنيا و در آن دنيا عقوبتي گريبان گيرشان نباشد. نيت خير كنيد كه پولتان خدايي نكرده در گلوي آقايان گير نكند و خفه نشوند. نيت هاي قشنگ كنيد كه اگر پولتان كه بعنوان قرض الحسنه به بانك داده ايد گره اي از درد مردم باز نكرد لااقل دلتان خوش باشد نيت قشنگي داشته ايد و اجازه بدهيد شاپركها به سمت جيب هاي گشادي كه از قبل آماده شده اند پر بگيرند.

نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 9:58 توسط نارگل| |


از روزهايي كه اهل فيلم ديدن بودم سالها گذشته است. چيزي بيشتر از ده سال. بعد از آن هرازچند گاهي فيلمهايي ديده ام كه خيلي انتخابي بوده اند و خيلي براي ديدنشان برنامه ريزي كرده ام و بدك نبودند. حتي چند تايي را كه قرضي بودند هنوز پس نداده ام و در كشوي ميز تلويزيون گذاشته ام كه باز هم تماشايشان كنم.

در اين بين چند باري هم سينما رفته ام و دو سه فيلم طنز ايراني ديده ام كه بدك نبودند و فكرمي كردم عجب طنزهاي متفاوت و جالبي هستند.

اما همه مشكلات از آنجا شروع شد كه شروع به خريدن فيلمهاي ايراني از سوپرماركت علي نموديم و با پرگل هر هفته دو سه تايشان را تماشا كرديم و تازه كلي هم فيلم ايراني ديگر از خواهرم قرض گرفتيم و ارتفاع همه اين سي دي ها اگر روي هم بگذاريمشان اگرچه به ارتفاع برج ميلاد نمي رسد ولي حدود نيم متري هست.

و حالا بعد از فقط يك ماه انقدر از ديدن فيلم هاي ايراني منزجر شده ام كه هر وقت ياد يكيشان مي افتم حالم بد مي شود و از وقتي كه صرف ديدن آنها كرده ام شرمزده مي شوم و از اينكه مي بينم اهل هنر(!) ما مردم را چقدر خر فرض كرده ام حرصم مي گيرد.

فيلمهايمان كه همه يا محوريت داستانشان را از فيلمهاي هاليوودي مي گيرند (كه خود هاليوود قشنگترش را ساخته) و يا از فيلمهاي هندي (بدبختي را ببين!). كارمان به جايي رسيده كه از فيگورها، افه ها،  شوخي ها و مايه هاي داستاني فيلمهاي هندي كپي برداري كنيم. قهر و آشتي ها، خنده ها و گريه ها، ماجراهاي خوبي كه در ابتداي قصه به بد تبديل مي شود و دوباره در انتها خوب مي شود و همه سرو سامان مي گيرند.

ادا بازي تكراري نامزد بازي كه دور حوض پاركها بگردند و آب به صورت هم بپاشند و وسط خيابان بپرند و ...

باز حداقل فيلمهاي هندي چهارتا حركات * موزون و آهنگ دارد.

جاهل بازي و كلفت كردن گردن و صدا هم ديگر نمك فيلمها شده است و از بس دو سه تا از آقايان را در حال گنده لاتي و مرام گذاشتن ديده ام حالت تهوع گرفته ام.

(داخل پرانتز: اين آقاي داريوش ارجمند كه قبلترها بازيش را خيلي دوست داشتم از وقتي كه نقش مالك اشتر را بازي كرد امر برش مشتبه شد كه آدم فرهيخته و در عين حال گنده لاتي شده و كلا ديگر از اين قالب نه در نقش هايش نه در دنياي واقعيش بيرون نيامد كه نيامد)

و بدتر از همه اينها زن دوم داشتن و هو* س ران بودن مردها استكه دستمايه همه فيلمهاي طنز و جدي و هنري و تلويزيوني شده.

در همين مدت يك ماه از بس هنرپيشه هاي مرد ميانسال و مسن را در حال معا*شقه و ملاعبه با زن هاي دوم و جوانشان ديده ام حالم دارد به هم مي خورد.

بعضي فيلمها هم هست كه شايد اگر همينطوري تماشايش كني اي... به دلت بنشيند اما انقدر گنده اش مي كنند و انقدر نقد و بررسي مي گذارند تا توقع ات را بالا ببرند كه وقتي فيلم را مي بيني بگويي: اهه اين بود فيلمي كه اينهمه تعريفش را مي كردند؟

و الخ...

نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:4 توسط نارگل| |


پنج شنبه براي يه ماموريت يه روزه به همراه گروهي رفتم شيراز. هوا عالي و بهاري بود. صبح بردنمون حافظيه. بعد ناهار. وسايلمونو تو هتل گذاشتيم راهي شديم براي نمايشگاه.

تا اونجا كه ديدم شهر شيراز يه مستطيل كشيده است و چندان عمق نداره. به خاطر همين بيشتر خيابونا تو مسير طول مستطيل گسترده شده و راه ها خيلي طولاني بود.

نكته جالبي كه وجود داشت با وجود علاقه زياد شيرازي ها به گل و گياه و درخت ولي براي بيشتر پاركها و ميدون ها به جاي گلكاري از سنگ و ديواره هاي سنگي استفاده شده بود. و شهردار ظاهرا علاقه عجيبي به آبنما داشت. چون تو همون يه روز هر چي ميدون ديدم وسطش يه آبنماي بزرگ سنگي وجود داشت و تو مسير يه عالمه ديواره هاي سنگي ديدم كه آب تقريبا مثه آبشار روش جريان داشت. و تو پاركاش هم طاقها و ديواره هاي سنگي تعبيه كرده بودن.

تو شهر كلي فضاي خالي وجود داشت و جون ميداد براي ساخت و ساز. تو ويكي پديا خوندم كه جمعيت شيراز تو سال ٨٨،  ۱٬۴۵۵٬۰۷۳نفره كه براي مساحت به اون بزرگي خيلي كمه و واقعا با اون همه زمين خالي و پاركهاي طبيعي و باغهايي كه ديدم جور درميومد. 

نمايشگاه اگرچه فضاي جديد و وسيع و خوبي داشت اما خودش خيلي چنگي به دل نمي زد. مهمترين دستاوردش تصميمايي بود كه تو جلسه اي كه به موازات نمايشگاه برگزار شد گرفته شد.

يه خوراكي خيلي خوشمزه كه خوردم تر حلوا بود كه رنگ زرد خيلي قشنگي داشت و واقعا از خوردنش سير نمي شدم. مي خواستم يه كم بخرم با خودم بيارم ولي تموم شده بود.

از خوراكي هاي ديگه شيراز مي شه از كاك (كه البته نوع كرمانشاهيش معروف تره)، مسقطي ( نوع درجه يكش با چايي خيلي خوشمزه است) و يه نوع شيريني خشك به نام يوخه نام برد. روي اين شيريني يوخه از مارمالاد كامكواتي كه خودم درست كردم ريختم و مزه شيريني مشهدي گرفت. (خوشمزه شد).

صنايع دستي خاصي ظاهرا ندارن.

تو كاشي كاريهاشون بر عكس اصفهان كه بيشتر از فيروزه اي استفاده مي شه از رنگاي اكر و سبز استفاده شده بود.

موقع برگشتن تو هواپيما از بس خسته بودم از لحظه اي كه سوار شدم خواب بودم تا موقعي كه مسافرا مي خواستن پياده شن! خودمم تعجب كردم چطور با اين همه تكون هواپيما و اوج گرفتن و فرود اومدن تونستم اونطور عميق بخوابم.

كل اطلاعات بالا مربوط به مشاهدات من از يه سفر يه روزه بود كه نصف بيشترش تو خيابوناي شيراز و تو نمايشگاه گذشت براي همين توصيه مي كنم رو مشاهدات من از اين شهر قضاوت نكنين و اگه تصميم به سفر به شيراز دارين حتما برين كه اگه نرين نصف عمرتون بر باده. (البته توصيه ام اينه كه جاهاي شلوغ نرين وگرنه بس كه بهتون تنه مي زنن نصف تنتونم برباده!)


نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 10:58 توسط نارگل| |

از پنجشنبه شب تا يكشنبه عصر من و پرگل ميزبان خانواده پرگل بوديم. پدر و مادر و خواهر و برادرها و زن داداش و برادرزاده كوچولوي پرگل.

همشون آدماي خوبي هستن. از بودن كنارشون احساس خيلي خوبي داشتم. پرگلم خيلي خوشحال بود.

خداروشكر همه چي خيلي خوب گذشت. به جز مراكز خريد كه از شدت شلوغي در حال تركيدن بودن!

تو اين مدت ماكاروني و خورش كرفس و خورش قرمه سبزي و كشك بادمجون و مرغ بريون با سبزيجات پختم. مادرشوهرم كه خودش آخر دست پخته خيلي خوشش اومده بود و هم به پرگل هم به برادرشوهرم حسابي تعريف دست پخت منو كرده بود و اينكه من خيلي جسارت دارم و غذاهاي جديد و غذاهاي سنتي فراموش شده رو هم درست مي كنم!! چم دونم والله!

هميشه دلم مي خواد مهمونام با اشتها غذا بخورن و از ديدن اينكه چند مرتبه غذا بكشن و با لذت غذا بخورن به وجد ميام و تمام خستگيم در ميره.

خواهر پرگل مونده تهران. قراره براش وقت دكتر بگيريم.

امشب عروسي خواهر دوستمه. اگه خواهر پرگل باهام بياد ميرم. اگه نياد منم مجبورم نرم و بمونم خونه پيشش.

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:43 توسط نارگل| |

 

۱۶ آبان اولین سالگرد ازدواج من و پرگل بود.

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:44 توسط نارگل|

 

عصر يكشنبه با حالتي نزار به خانه مي رسم. قرار است پرگل بيايد و برويم دكتر. پرگل در ترافيك گير مي كند و تا ساعت 30/6 نمي رسد. خودم را افتان و خيزان به مطب مي رسانم. منشي اش مي گويد كه از اين ساعت ديگر مريض جديد پذيرش نمي كند و بدون توجه به حال و روزم مرا به سادگي پس مي زند.

براي لحظه اي هنگ مي كنم. بالاخره تصميم مي گيرم هرطور شده به مطب دكتر ديگري كه مي دانم دكتر قابلي است برسانم. دربست مي گيرم و وقتي مي رسم چهار نفر جلوتر از من نشسته اند و پرگل هنوز نيامده. مريض اول كه مي رود ديگر تقريبا رو به موتم. همه بدنم درد مي كند. ريه ام عفونت كرده و به غليان آمده. سينه ام خس خس مي كند. سرفه امانم را بريده. از شدت سرفه تمام مسير گلويم خراشيده و دردناك شده. تبم بالاست. سرگيجه دارم و موقع راه رفتن تعادلم را از دست مي دهم. كل ناحيه شكمي ام درد عجيبي دارد. گرسنه ام اما در عين حال حالت تهوع دارم. و بدتر از همه وحشتي است كه از اين درد قديمي دارم. از سرفه هاي بي پايان و زجرآور كه خواب و بيداري را بر من حرام مي كند. از شدت وحشت و بدبختي گريه ام مي گيرد. مريض دوم كه مي رود پرگل مي آيد.هر مريضي كه داخل مي رود 20 تا 25 دقيقه طول مي كشد. نوبت به ما مي رسد.

مانده ام چگونه در قالب چند جمله حالم را براي دكتر تشريح كنم كه دردم را به درستي بشناسد بلكه با همان نسخه اول خوب شوم و داروهاي بي استفاده برايم تجويز نكند. از فكر آن سرفه هاي هولناك با چشماني اشكبار و وحشتزده و دهاني خشك شده تند تند جملاتي مي گويم.دكتر تبم را اندازه مي گيرد. گويا خودش هم از وخامت حال من جا خورده است. به جاي آرام كردنم يكسره مي گويد تبت خيلي بالاست. اوضاعت اصلا خوب نيست...

سه روز برايم مرخصي مي نويسد. دو تا از آمپولها را كه مي زنم با همان لباس با صورت روي تخت مي افتم و پتو را روي سرم مي كشم. بعد از يك ساعت پرگل برايم آبميوه و داروهايم را مي آورد. كمي بهتر مي شوم. از شب تا صبح يكسره خيس از عرق مي شوم و از خواب مي پرم. نيم ساعت سرفه مي كنم و دوباره به خواب مي روم. تصميم گرفته ام صبح سري به شركت بزنم اما در توانم نيست. در طي روز سرفه ها و تب و بدن دردم بهتر مي شود اما ريه هايم از غليان باز نمي ايستد. كلي تماس هاي كاري برقرار مي كنم. اين شب بدتر از شب قبل مي گذرد. فردا از ساعت يك ربع به هشت تلفن هاي كاري شروع مي شود. با ببخشيد شما حالتان خوب نيست مزاحم مي شوم شروع مي شود و با يك سوال احمقانه تمام مي شود. بعد از هر تلفني 10 دقيقه سرفه مي كنم. يكي از آقايان پيغام داده اند اگر وكالتنامه اي كه در اتاقم هست را جوري به بانك نرسانم بيايند و در اتاقم را با ديناميت باز كنند! كليد ها را محكم لاي روزنامه چسبكاري مي كنم و به دست آژانس مي دهم. به داخل خانه كه برمي گردم وضعم دوباره به اولين شب بيماري ام برمي گردد.

به پرگل زنگ مي زنم كه بيايد و به دادم برسد. بدون اطلاع من به برادرم زنگ مي زند. برادرم مي آيد دوباره مي رويم و دو تا آمپول ديگر مي زنم. جسم داغانم را به خانه مادرم مي برد و جلوي شومينه به خواب مي روم. باز خيس از عرق مي شوم. باز كابوس مي بينم. كابوس شركت را. از خواب مي پرم. تصميم مي گيرم روز سوم از مرخصي ام را اداره باشم و به هر كسي كه حالم را مي پرسد بگويم كه بهترم. و نگويم كه همچنان تبم بالاست و به مدد آمپولهاي كورتن سرفه هايم را تسكين داده ام و از غليان سينه ام هم چيزي نگويم چون همه اين روزها فقط از آنفولانزا سر مي آورند. و به جز آنفولانزا هيچ بيماري ديگري را مستحق مرخصي گرفتن نمي دانند.

و در آخر بايد از آبدارچي فهميده مان تشكر كنم كه فقط او بود كه در اين دو روز زنگ نزد تا بپرسد كه مي تواند روي ميز مرا پس از انفجار با ديناميت دستمال بكشد يا نه.

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 12:38 توسط نارگل| |

 

از بدحسابی متنفرم. بد حساب کسیه که از خط قرمزهای من عبور می کنه.

هر چی نسبت اون فرد بد حساب به من نزدیکتر باشه میزان تنفرمم از ازش بیشتر می شه.

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10:24 توسط نارگل| |

 

هر وقت که محموله ها می رسن شرکت مثه بارانداز می شه. پر از کانتینر و کامیون وجرثقیل و لیفتراک و کارتنای بزرگ بزرگ. و پر از آدم که همه جا پراکنده ان. حس جالبیه. گاهی وایمیستم پشت پنجره و برای چند دقیقه نگاشون می کنم.

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 8:35 توسط نارگل| |

 

دو روز پیش بطور اتفاقی شنیدم که امکانی برای بچه ها مهیا شده که بتونن وام ۲ میلیونی بگیرن. قصد گرفتن وام نداشتم ولی از سر کنجکاوی پیگیر شدم دیدم یکی از خانومای مالیچی هماهنگ کننده قضیه است. گفت خیلی وقته اعلام شده مگه شما خبر نداشتی. می گم نه! می گه به همه بچه ها ایمیل زدم به شما مگه نزدم. می گم نه! می گه لابد چون فکر می کردم وضع شما خوبه بهت خبر ندادم!

و بعد در ادامه می گه حتی بعضی مدیرا برای خودشونم ثبت نام کردن!

خدایا شکرت که وضع من از مابقی مدیرا و پرسنل شرکت بهتره و خودم خبر ندارم!

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 9:27 توسط نارگل| |

 

ديشب فيلم Green card رو مي ديدم. رفتاراي برونته خيلي شبيه مريم بود. دلم براي مريم بي معرفت خيلي تنگ شده. ولي اين دليل نميشه بهش زنگ بزنم.

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:5 توسط نارگل| |

 

از صبح تا حالا این دومین باریه که تو مراسم تودیع مدیرامون شرکت می کنم. انقد سردرد دارم که احساس می کنم تو یه روز دو تا مراسم ختمو پشت سر گذاشتم.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 16:35 توسط نارگل| |


By : Night Skin